تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 62

مساهمون:

ص٦٢

[ گفتار خالد بن وليد درباره فرار عمر ]

و أيضاً واقدى از ابن أبى سَبْرَة ، از أبو بكر بن عبد الله بن أبى جَهْم كه نام أبى جهم عُبَيْد است روايت مىكند كه او گفت : خالد بن وليد وقتى كه در شام بود براى مردم مىگفت : الْحَمْدُ لِلّهِ الّذى هَدانى لِلْإسْلامِ « سپاس مر خداى راست كه مرا به اسلام رهنمون شد . » من خودم را با عمر بن خطّاب ديدم در وقتى كه به حركت آمده و دور مىگشتند و پا به فرار گذارده بودند در روز احد ، و با عمر بن خطّاب يك نفر نبود ، و من در ميان كتيبه و لشگرى انبوه بودم و عمر بن خطّاب را احدى از آن كتيبه غير از من نشناخت ، و من را هم را كج كردم و ترسيدم اگر او را به بعضى از كسانى كه با من بودند معرفى كنم ، به سوى او رفته و قصد هلاكتش را بنمايند « 1 » ، و چون به او نظر كردم ديدم رو به شِعْب مىرود . « 2 » طبرى در تاريخ خود با سند متّصل از قاسِمُ بْنُ عبد الرّحمنِ بن رافع روايت كرده است كه : أنَسُ بْنُ نَضْرٍ - عموى أنس بن مالك - در روز احد ، به عمر بن خطّاب و طلحة بن عبيد الله در ميان مردانى از مهاجر و أنصار رسيد كه همگى دست از جنگ
هامش
شدند و بعضى وارد مدينه شدند و بعضى بر بالاى كوه بر روى صخره رفتند و بر روى آن صخره ايستادند و رسول خدا صلى الله عليه و آله شروع كرد كه مردم را جمع كند و به كارزار وادارد و مىگفت : إلَىّ إلَىّ عبادَ الله « به سوى من آئيد اى بندگان خدا » پس سى مرد به سوى او گرد آمدند و در پيش روى او حركت مىكردند و هيچ يك از آنها توقّف ننمودند مگر طلحه و سهل بن حنيف . ( 1 ) عمر بن خطاب پسر عمهء خالد بن وليد است ( سيرهء حلبيّه ج 3 ، ص 224 و تاريخ ابو الفداء ج 7 ، ص 115 ) . ( 2 ) « مغازى » واقدى ، ج 1 ، ص . 237 شيخ طبرسى در « اعلام الورى » ص 90 آورده است كه : چون خالد بن وليد با جمعى از مشركين به شعب آمد و آنجا را خالى ديد ، خود را به عبد الله بن جبير رسانده و وى را كشت و از آنجا به پشت سر مسلمين حمله كرد و شمشير در آنها نهاد . مسلمين گريختند و ابليس لعنه الله صدا زد : قُتِلَ محمّد « محمد كشته شد » . در حالى كه رسول خدا صلّى الله عليه و آله در ميان دسته ديگر از مسلمين كه عقب‌تر بودند و مسلمين را به خود فرامىخواند و مىگفت : أيّها الناس ! أنا رسول الله و إنّ اللهَ قد وَعَدنى النّصر فإلى أين الفرار ؟ و مردم مىشنيدند اما به رسول خدا منعطف نمىشدند . صداى ابليس تا خانه‌هاى مدينه رسيد و فاطمه سلام الله عليها فرياد برداشت ؛ و زن هاشميّه و زن قرشيّه‌اى در مدينه نماند مگر آنكه دست خود را بر سر گذارده و با فاطمه صيحه زنان از مدينه به سوى احد روان شدند .