ابن غزيّه ، و سعد بن عثمان ، و عُقْبَةُ بن عثمان بودند و نيز خارجة بن عامر كه به مَلَل « 1 » رسيد و اوس بن قَيْظى با چند نفر از بنى حارثه كه به شُقْرة « 2 » رسيدند . امّ أيْمن آنان را ديد و خاك بر صورتشان مىپاشيد و به بعضى از آنها مىگفت : هَاكَ الْمَغْزَلَ فَاغْزِلْ بِهِ ، وَ هَلُمّ سَيْفَكَ ! « اين دوك نخريسى را از من بگير و بنشين در خانه نخريسى كن و شمشيرت را به من بده ! » آنگاه خودش با جماعتى از زنان مدينه حركت كردند تا به احُد رسيدند . « 3 »
و ايضاً واقدى با سند متّصل خود از نَمْلةُ بنُ أبى نملَة ( كه اسم أبى نملة عبدالله ابن معاذ است و پدرش مُعاذ برادر مادرى بَراء بن مَعرور بوده است ) روايت نموده است كه گفت : چون در آن روز مسلمين فرار كردند ، نظرم به رسول خدا صلّى الله عليه و آله افتاد و با او هيچكس نبود غير از نفرات بسيار معدودى ، بعداً أصحاب او از مهاجرين و انصار دور او را گرفتند و او را به شِعب بردند . و براى مسلمين نه پرچمى برافراشته بود و نه گروهى و نه اجتماعى ، و كتيبههاى مشركين در وادى مىآمد و مىرفت و مسلمين را به اين طرف و آن طرف مىراند ، پيوسته جمع مىشدند و باز از هم جدا مىگشتند . مشركين يك نفر را نمىديدند تا آنها را برگرداند و جلويشان را بگيرد .
و من دنبال رسول خدا صلّى الله عليه و آله گشتم و او را يافتم كه امامت نموده ، با اصحاب خود نماز مىگزارد . و سپس مشركين به سوى لشكرگاه خود برگشتند و با همديگر مشورت نمودند كه مىخواستند همدست و همداستان شوند تا به دنبال ما بيايند و براى كشتن و غارت كردن و اسارت زن و مرد مسلمان به مدينه هجوم آورند . و ليكن در اين مذاكرات و بحثها در ميان خودشان اختلاف داشتند . در اين حال چون رسول
هامش
( 1 ) مَلَل موضعى است در راه مكه بين الحرمين . ابن سكّيت گويد : منزلى است در راه مدينه به سوى مكّه كه تا مدينه بيست و هشت ميل فاصله دارد ( معجم البلدان ج 8 ، ص 153 ) .
( 2 ) شُقْرَة موضعى است در راه فَيْد در ميان كوههاى سرخ رنگ كه با نخيل هجده ميل فاصله دارد و تا چاه سائب يك روز راه است و تا مدينه دو روز راه است ( وفاء الوفا ، ج 2 ، ص 330 ) .
( 3 ) مغازى » واقدى ، ج 1 ص 277 و ص 278 .