تلاوت مىنمود :
وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ
- الآية « 1 » .
و أبو سفيان در دامنهء كوه بود . رسول خدا صلّى الله عليه و آله عرض كرد : اللّهُمّ لَيْسَ لَهُمْ أنْ يَعْلُونا « 2 » « اى بار پروردگار من ! اين مشركين حق ندارند بر ما برترى جويند ، و در مكان بالا محيط و مسيطر بر ما باشند . » فَانْكَشَفُوا « 3 » « با دعاى رسول الله مشركين هزيمت نمودند . »
و همچنين واقدى آورده است كه : چون إبليس ندا در داد : إنّ مُحَمّداً قَدْ قُتِلَ ، همه مردم متفرق شدند ، بعضى وارد مدينه شدند ، و أولين كسى كه به مدينه آمد و خبر قتل رسول خدا صلّى الله عليه و آله را آورد ، سعد بن عثمان أبوعُباده بود و سپس بعد از او مردانى آمدند و در خانههاى خود نزد زنانشان رفتند ، تا به جائى كه زنان به آنان گفتند : أ عَنْ رَسُولِ اللهِ تَفِرّونَ ؟ ! « آيا شما از رسول خدا فرار مىكنيد ؟ ! »
ابن امّ مكتوم كه رسول خدا صلّى الله عليه و آله او را بجاى خود در مدينه گماشته بودند و با مردم نماز مىخواند ، گفت : أَ عَنْ رَسُولِ اللهِ تَفِرّونَ ؟ ! و شروع كرد به افّافّ گفتن و تعييب و تعيير و سرزنش نمودن ، و پس از آن گفت : راه احُد را به من نشان دهيد ! راه احد را به او نشان دادند . در راه كه مىآمد به هر كس كه مىرسيد از أحوال و أوضاع استخبار مىنمود تا به احد رسيد و از سلامتى پيغمبر صلّى الله عليه و آله مطّلع شد و برگشت .
[ برخى از فراريان از مسلمين در جنگ احد ]
و از كسانى كه فرار كردند فلان ، « 4 » و حارث بن حاطِب ، و ثَعْلَبة بن حاطب ، وَ سوّاد
هامش
( 1 ) آيه 144 ، از سورهء 3 : آل عمران .
( 2 ) و طبرى در « تاريخ » خود ، طبع دوم ، ج 2 ، ص 521 آورده است كه : چون ابو سفيان بر رسول خدا و مسلمين مشرف شد و قصد هلاكت آنها را يكسره داشت رسول خدا صلّى الله عليه و آله عرض كرد : ليس لهم أن يعلونا . اللهمّ إن تُقْتَلْ هذه العِصابةُ لا تُعْبَدْ « بار پروردگارا اگر اين گروه كشته شوند ، ديگر كسى در روى زمين عبادت تو را نمىكند » . آنگاه رسول خدا اصحاب خود را فراخواند و آن قدر سنگ به آنها پرتاب كردند تا ناچار از كوه به زير آمدند .
( 3 ) مغازى » واقدى ، ج 1 ، ص 295 .
( 4 ) در تعليقه گويد : فى ح بجاى لفظ فلان « عمر و عثمان » مضبوط است . و بلاذرى از واقدى عثمان را ذكر كرده و عمر را ذكر نكرده است ( « أنساب الأشراف » ، ج 1 ، 326 .