تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 381

مساهمون:

ص٣٨١
عائشه بيرون رفت و گفت : اى عُمَر بيرون رو و با مردم نماز بخوان ! عمر گفت : پدرت سزاوارتر است . عائشه گفت : راست مىگوئى و ليكن او مرد نرمى است و من نگرانم از اينكه مردم بر او بجهند . عمر گفت : او نماز بخواند ، اگر كسى بر او جَسْت يا حركتى از متحرّكى پديدار شد من كفايت مىكنم . عائشه گفت : علاوه بر اين محمّد بيهوش است و من گمان ندارم از اين بيهوشى ديگر به هوش آيد و آن مرد به او مشغول است - و مراد عائشه على بود - اى عمر به نماز مبادرت جو پيش از آنكه به هوش آيد ، زيرا من نگرانم اگر به هوش آيد على را به نماز امر كند ؛ و از ديشب تا به حال سخنان پنهانى را كه با على مىگويد دانسته‌ام و در آخر گفتارش بود كه مىگفت : الصّلَاة الصّلَاة . حضرت إمام كاظم عليه السلام فرمودند : ابو بكر رفت تا با مردم نماز بخواند مردم اين را مكروه شمردند و سپس گمان كردند به امر رسول خدا بوده است ، و هنوز تكبير نگفته بود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به هوش آمد و فرمود : عبّاس را بطلبيد . عبّاس و على مجموعاً پيامبر را به مسجد بردند تا با مردم نماز گزارد ، و پيامبر نشسته بود ، سپس او را بر روى منبرش گذاردند آن جلوسى كه ديگر بر آن منبر ننشست . جميع اهل مدينه از مهاجر و انصار به دورش جمع شدند حتّى دختران از خانه‌ها بيرون شدند ، و مردم ناله‌كنان و گريه‌كنان و فرياد زنان و انّا للّه و انّا اليه راجعون گويان بودند . پيامبر هم قدرى سخن مىگفت و قدرى ساكت مىشد ؛ و از جمله سخنانى كه فرمود اين بود : يَا مَعْشَرَ المُهَاجِرينَ و الأنْصَارِ وَ مَنْ حَضَرَنِى فِى يَوْمِى هَذَا وَ سَاعَتِهِ هَذِهِ ! فَلْيُبَلّغْ شَاهِدُكُمْ غَائِبَكُمْ ! ألَا قَدْ خَلّفْتُ فِيكُمُ كِتَابَ اللهِ ، فيهِ النّورُ وَ الْهُدَى وَ الْبَيَانُ ، مَا فَرّطَ اللهُ فِيهِ مِنْ شَىْءٍ ، حُجّةُ اللهِ لِى عَلَيْكُمْ ، وَ خَلّفْتُ فِيكُمُ الْعَلَمَ الأكْبَرَ ، عَلَمَ الدّينِ وَ نُورَ الْهُدَى وَصِيّى عَلىّ بْنَ أَبِى طَالِبٍ . ألَا هُوَ حَبْلُ اللهِ فَاعْتَصِمُوا وَ لَا تَفَرّقُوا عَنْهُ ، وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللهِ عَلَيْكُمْ إذْ كُنْتُمْ أعْدَاءً فَألّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إخْوَاناً . « اى جماعت مهاجر و انصار ، و اى كسانى كه در اين روز و در اين ساعت حضور