تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 183

مساهمون:

ص١٨٣
سعديا شرمى بدار آخر چه مىترسى بگو : * نيست بعد از مصطفى مولاى ما الّا على « 1 »
أبو نُعَيم اصفهانى با سند متّصل خود روايت مىكند از ابو صالح حَنَفى از علىّ بن أبى طالب عليه السلام كه مىگويد : قُلْتُ : يَا رَسُولَ اللهِ ! اوْصِنِى ! قَالَ : قُلْ رَبّىَ اللهُ ثُمّ اسْتَقِمْ ! « گفتم : اى رسول خدا ، مرا وصيّتى كن ! گفت : بگو : پروردگار من خداست ، و سپس استقامت داشته باش ! » قَالَ : قُلْتُ : اللهُ رَبّى وَ مَا تَوْفِيقِى إلّا بِاللهِ ، عَلَيْهِ تَوَكّلْتُ وَ إلَيْهِ انيِبُ ! « مىگويد : گفتم : الله پروردگار من است ، امّا توفيق من براى استقامت در أمر ، امكان ندارد مگر به واسطه خدا . من بر خدا توكّل كردم و به سوى او بازمىگردم ! » فَقَالَ : لِيَهْنِكَ الْعِلْمُ أبَا الْحَسَنِ لَقَدْ شَرِبْتَ الْعِلْمَ شُرْباً ، وَ نَهِلْتَهُ نَهَلًا . « 2 » « رسول خدا گفت : اى ابو الحسن ، علم گوارايت باد ، حقّاً تو از حقيقت علم آشاميده‌اى و از آن سيراب گشته‌اى ! » ما در هيچ يك از صحابه نمىيابيم كه به قدر أمير المؤمنين عليه السلام به سرّ عالم هستى و راه خير و سعادت و طريق مصونيّت از آفات و عاهات روحى و معنوى آگاه باشد ، خُطَب و سخنان او عيناً مانند سخنان و خطب رسول الله است ، گويا او و رسول خدا از يك ريشه روئيده‌اند . پس على و محمّد - عليهما الصلاة و السّلام - از نقطه نظر تحليل علمى در يك مسيرند ، لذا بايد على جانشين او باشد .

[ كلماتى چند از امير المؤمنين عليه السلام ]

در اين عبارات زير بنگريد كه از أمير المؤمنين آمده ، و امّا در قوّت و قدرت به
هامش
( 1 ) بعضى سعدى را از اهل سنّت مىدانند و ظاهر عبارات و اشعارش مخصوصاً قصيده‌اى را كه در رثاء مستعصم سروده و وى را با أمير المؤمنين خطاب كرده دليل مىگيرند : ( آسمان را حق بود گر خون ببارد بر زمين - بر زوال ملك مستعصم أمير المؤمنين ) . بسيارى از دانشمندان وى را شيعه دانسته و اشعار و عبارات او را دربارهء خلفا حمل بر تقيّه نموده‌اند ، مخصوصاً قاضى نور الله شوشترى در « مجالس المؤمنين » دو بيت أوّلى را كه ما آورديم ذكر مىكند و مىافزايد كه من آنها را در يكى از ديوان‌هاى كهنه او ديده‌ام . حقير أمثال سعدى و عطار و محيى الدين عربى را در اوائل عمر سنّى و در اواخر كه در اثر مطالعات بسيار و يا تابش نور عرفان حقيقت را دريافته‌اند شيعه مىدانم . ( 2 ) حلية الأولياء » ج 1 ، ص 65 .