شور بختان به آرزو خواهند * مُقْبلان را زوال نعمت و جاه
گر نبيند به روز شبپره چشم * چشمه آفتاب را چه گناه
راست خواهى هزار چشم چنان * كور ، بهتر كه آفتاب سياه « 1 »
أمير المؤمنين عليه السلام جان رسول خدا بود ، روح و سرّ او بود ، نفس نفيس او بود ، عالِم به كتاب و سنّت او بود ، عارف به خدا و مبدأ و معاد او بود ، و به تصديق همه امّت مانند او كسى نبود . عمر تيشه بر ريشه چنين درخت مىزند ، و او را از مقام شامخ به خاك مىافكند . عمر أمير المؤمنين را يا حقيقت علم و معلّم ثانى امّت نسبت به رسول الله را ، براى اسلام و اسلاميّت نه تنها بيست و پنج سال ، بلكه تا ظهور حضرت مهدى خانه نشين مىكند . عمر معنى قرآن و تفسير و تأويلش را مىزدايد ، و قرآن را به صورت كالبدى بىجان همچون كاغذ و مقوا ، دست بشر مىدهد . اگر اين كار جزئى و فَلْته و فَرْطه است ، ما معنائى براى كار كلّى و مهم سراغ نداريم .
اينجاست كه سخن رسول خدا : مَا اوذِىَ نَبِىّ مِثْلَ مَا اوذِيتُ قَطّ « هيچ پيغمبرى را به مقدارى كه مرا اذيّت كردند ، اذيّت ننمودند » ظاهر مىشود . آزارهاى روحى است كه پيامبر از چنين نزديكانى به خود مىبيند كه در حال مرگش بايد بگويد : برخيزيد برويد ؛ و چهرهاش را از آنها برگرداند و براى فاطمهاش بهترين تحفه را پس از خودش مرگ بداند و چون به او خبر دهد كه أوّلين كسى هستى كه به من ملحق شوى ، فاطمه خندان گردد . كدام فاطمه ؟ آن فاطمهاى كه :
مِشكَاةُ نُورِ اللَهِ جَلَّجَلالُهُ * زَيْتُونَةٍ عَمَّ الْوَرَىَ بَرَكَاتُها
هِىَ قُطْبُ دَائِرَةِ الْوُجُودِ وَ نُقْطَةٌ * لَمَّا تُنَزَلَتْ أكْثَرَتْ كَثَراتِهَا
هِىَ أحْمَدُ الثَّانِى وَ أحْمَدُ عَصْرِهَا * هِىَ عُنْصُرُ التَّوْحِيدِ فِى عَرَصَاتِهَا « 2 »
هامش
( 1 ) « گلستان » سعدى ، طبع عبد العظيم گرگانى ، ص 15 .
( 2 ) نقل از كتاب « خصائص الفاطميّة » ميرزا محمّد باقر واعظ طهرانى كه از شيخ حرّ عاملى ذكر كرده است .