على عليه السلام گفت : سوگند به خدا اگر ما از امر خلافت از رسول خدا سؤالى بكنيم و او ما را از خلافت منع كند ، ديگر پس از او مردم هيچ وقت آن را به ما نمىدهند ، و من قسم به خدا كه از رسول الله سؤال نخواهم كرد . »
اين روايت را فقط بخارى آورده است و در هيچ يك از كتب أهل سنّت و صحاح آنها ديده نمىشود و كتب سِيَر و تاريخى كه پس از بخارى آمدهاند همه از او اخذ كردهاند . حالا بخارى خودش جعل كرده است و يا از جاعل ديگرى أخذ كرده است خدا مىداند ؟ در اينكه بخارى با شخص أمير المؤمنين عليه السلام خرده حسابى داشته و در روايات مناقب و فضايل آن حضرت تقطيع به عمل مىآورد ، جاى شبهه نيست . ما خودمان موارد بسيارى را از اين گونه سراغ داريم .
ابن كثير در كتاب تاريخش كه اين روايت را نقل مىكند مىگويد : انْفَرَدَ بهِ الْبُخَارِىّ « 1 » « فقط از بخارى است . »
اين داستان را مير خواند در « روضة الصّفا » به وجه تقريباً معقول ذكر كرده است و شايد أصل روايت هم همين بوده است آنگاه در روايت بخارى دست برده شده و بدان صورت غير معقول درآمده است .
مير خواند مىگويد : نقل است كه در أيّام مرض موت ، روزى على عليه السلام از پيش آن سرور بيرون آمده ، أصحاب با او گفتند كه : يَا أبَا الْحَسن حال رسول الله امروز بر چه وجه است ؟ ! جواب داد كه شكر مر خداى را كه بر وجه احسن است . عبّاس دست على را گرفته آهسته با او گفت كه بعد از سه روز پيغمبر به جوار رحمت ربّالعالمين و اصل مىشود ، چه من علامت مرگ در روى مبارك او مشاهده مىكنم . اكنون مصلحت آنكه نزد وى رفته بپرسيم كه امر خلافت بعد از آن سرور به كه مفوّض خواهد بود ؟ ! اگر از ما باشد فَبِها و إلّا از ديگرى باشد تا ما را به او سفارش نمايد .
هامش
( 1 ) « البداية و النهاية » أبو الفداء ابن كثير دمشقى ، ج 5 ، ص 227 ، و ابن سعد در « طبقات » طبع بيروت ، ج 2 ، ص 245 ، و « السيرة النبوية » ابن هشام طبع چهارم بيروت ، ج 4 ، ص 304 .