تعبّد داشتند ، و به آن نوشته تن در مىدادند أمِنُوا مِنَ الضّلَالِ ، تحقيقاً از ضلالت مصون بوده و در وادى خصب أمن و أمان و در جادّهء هموار و صراط مستقيم بودند . زيرا پيغمبر فرمود : لَنْ تَضِلّوا بَعْدِى أبَدا « پس از نوشتن من ديگر أبداً گمراه نخواهيد شد . » « 1 » اما در ضلالتى غرق شدند كه أوّلين مرتبه آن نسبت هَجْر و هَذيان به رسول الله است .
اى كاش فقط به عدم امتثال امر رسول خدا ، و نياوردن دوات و كتف اكتفا مىكردند و ديگر سخن پيامبر را به گفتهشان : حَسْبُنَا كِتَابُ اللهِ « كتاب خدا ما را بس است » ردّ نمىكردند . گويا پيغمبر مكانت و منزلت كتاب الله را در ميان آنها نمىدانسته است ! و يا آنها از پيامبر داناتر به خواصّ و فوائد و آثار كتاب الله بودهاند و خواستهاند پيغمبر را بدين نكته توجه دهند !
و اى كاش فقط به گفتار حَسْبُنَا كِتَابُ اللهِ اكتفا مىكردند و در سيماى آن پيامبر
هامش
( 1 ) عمر با علم و ادراك اينكه پس از رسول خدا صلّى الله عليه و آله على بهترين افراد بشر است ، اقدام به غصب خلافت نمود ، مرحوم سيد بن طاووس در « طرائف » طبع مطبعه خيّام در قم ص 133 از كتاب فقيه شافعى ابن مغازلى در كتاب « مناقب » خود با اسنادش به نافع غلام پسر عمر روايت مىكند كه گفت : من به ابن عمر گفتم - و مىدانيم كه نظريهء ابن عمر با خود عمر در اين گونه مسائل يكى است - : من خير النّاس بعد رسول الله صلّى الله عليه و آله ؟ « بهترين مردم بعد از رسول خدا كيست ؟ » ابن عمر گفت : ما انت و ذاك ، لا امّ لك ؟ « تو را به اين پرسش چهكار اى بى مادر ؟ » سپس گفت : أستغفر الله ، خيرهم بعده من كان يحلّ له ما يحلّ له ، و يحرم عليه ما يحرم عليه . « من از خدا مغفرت مىطلبم ، بهترين مردم پس از رسول خدا آن كسى است كه براى او حلال است آنچه براى رسول خدا حلال بوده است و حرام است براى او آنچه براى رسول خدا حرام بوده است . » گفتم : آن كيست ؟ ! گفت : على بن أبى طالب عليه السلام . سَدّ ابواب المسجد و ترك باب على و قال له : لك فى هذا المسجد مالى و عليك فيه ما علىّ ، و انت وارثى و وصيّى تقضى دينى و تنجز عداتى و تقتل على سنّتى ، كذب من زعم أنّه يبغضك و يحبّنى . « پيغمبر دستور داد درهاى مسجد را بستند و در على را باز گذارد و به او گفت : براى تو در اين مسجد جايز است آنچه براى من جايز است ، و تو وارث من هستى و وصىّ من هستى ، دَين مرا ادا مىكنى و به وعدههاى من وفا مىكنى و بر سنّت من جنگ مىكنى ، دروغ مىگويد كسى كه مىپندارد تو را دشمن دارد و مرا دوست دارد . » اين روايت در « مناقب » ابن مغازلى ص 261 ، و « بحار الأنوار » طبع حروفى ، ج 39 ، ص 33 موجود است .