و روى همين امر است كه ما هميشه عمر را با ابو بكر چه در حيات رسول خدا و چه در مماتش يار و شفيق و رفيق همديگر مىيابيم و در وقت عقد اخوّت ، دو برادر و در آستانه رحلت رسول خدا هر دو از جيش اسامه تخلّف كردند و تأنّى و سستى و عذر و بهانه آوردند ، تا رسول الله جان سپرد و آنوقت به قدرى تند و سريع به سوى سقيفه مىرفتند كه طبق نقل ابن أبى الحديد : وَ كَانَا يَتَسَابَقان ( از هم جلو مىزدند ) .
بر اساس همين مطلب است كه عمر در حضور رسول الله كه زنده است در همين مجلس رزيّه مىگويد : پيغمبر اگر بميرد ما انتظار او را مىكشيم تا بيايد و فلان و فلان شهر روم را فتح كند ، مانند أصحاب موسى كه انتظارش را كشيدند و او برگشت . اين گفتار عمر براى آن است كه بمجرّد ارتحال پيغمبر بگويد پيغمبر نمرده است و همين كار را هم كرد و شمشيرش را برهنه كرد و در كوچههاى مدينه مىگشت و مىگفت : پيغمبر نمرده است ، هر كس بگويد مرده است سرش را با اين شمشيرم بر مىدارم . چرا ؟ براى اينكه ابو بكر در مدينه نبود . در يك فرسخى مدينه به نام سُنْح نزد زوجهاش رفته بود .
بدون آمدن ابو بكر كار خلافت تمام نمىشد ، و نگران بود از آنكه به مجرّد خبر ارتحال رسول خدا مردم روى به أمير المؤمنين آورند ، انصار و مهاجر به خانه رسول الله كه در آن أمير المؤمنين است بيايند و بيعت كنند ، و تمام رشتههاى بافتهء آنها پنبه شود و نقشهها و زمينه چينىها هَدَر رود . فلهذا با شمشير كشيده و فريادى كه پيغمبر نمرده است به حدّى كه از دو طرف دهان او كف جارى شده بود ، مردم را نگاه داشت تا ابو بكر از سُنْح رسيد .
همين كه أبو بكر گفت : پيغمبر مرده است
وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ
تا آخر آيه ، عمر گفت : صحيح است ، پيغمبر مرده است . و نه او و نه أبو بكر به طرف خانه پيغمبر نيامدند ، و جنازهء او را نديده و نمازى نگزارده ، به سوى سَقِيفه بَنى سَاعدَه رفتند و با تردستى و عباراتى كه در تاريخ ضبط است ، خود را خليفة المسلمين كردند .
روشن است كه اين راه ضلال و گمراهى است . اگر آنها به نصّ رسول الله