دست از ارادهء خود برداشت ، و خداوند هم در تقدير همان را كه حتمى بود پيش آورد . » « 1 »
ما شرح اين مسافرت را در ج 7 از « امامشناسى » مفصّلًا آوردهايم . و نيز در بعضى از موارد از داستان منع عمر كتابت رسول الله را سخن به ميان آوردهايم « 2 » ولى در هر جا به جهت و مناسبت مخصوصى بوده است و اينك در اينجا نيز به جهت أمر به كتابت و حديث ثقلين است . بنابر اين علاوه بر آنكه در هر جا بخصوصه مطالب بديع و روشنى به كار رفته است در اينجا نيز با اين تفصيل فىالجمله ، أبداً جنبه تكرارى ندارد و مطالب بديع است .
[ بحث چهارم : از وصايت به أمير المؤمنين عليه السلام بگذريم ، عبارت حَسْبُنَا كِتَابُ اللهِ وَ عِنْدَكُمُ الْقُرآنُ
فى حدّ نفسه ، غلط است ]
چه پيامبر درباره أمير المؤمنين و خلافتش وصيّتى بكند يا نكند ، زيرا به نصّ قرآن كريم ، كلام رسول الله حجّيّت دارد در هر موضوعى از موضوعات :
مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ
« 3 »
.
« آن كسى كه از اين پيغمبر اطاعت كند از خداوند اطاعت كرده است . »
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ
« 4 » « اى كسانى كه ايمان آوردهايد از خدا اطاعت كنيد ! و از پيغمبرتان و صاحبان امرتان كه از شما هستند اطاعت كنيد ! »
وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا لِيُطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ
« 5 » « و ما هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر آنكه مردم از وى به اذن خدا
هامش
( 1 ) در « غاية المرام » ص 595 تا ص 620 دربارهء جرأت عمر بن خطاب بر رسول خدا چون دانست كه آن حضرت مىخواهد نصّى بر ولايت على عليه السلام بنويسد در مرض موت ، از طريق عامّه هفده روايت ، هشت تا از ابن أبى الحديد در « شرح نهج البلاغة » و هفت تا از صاحب كتاب « سير الصحابة » ، و از طريق خاصّه دو روايت : يكى بسيار مفصّل از كتاب سليم بن قيس هلالى و ديگرى از صاحب كتاب « الصراط المستقيم » ذكر نموده است .
( 2 ) مانند ص 270 تا ص 272 درس 14 ، از ج 1 « امامشناسى » و ص 31 تا ص 33 درس 91 تا 93 از ج 7 ، و ص 144 تا ص 151 درس 110 تا 115 از ج 8 « امامشناسى » .
( 3 ) آيه 80 ، از سورهء 4 : نساء .
( 4 ) آيه 59 ، از سورهء 4 : نساء .
( 5 ) آيه 64 ، از سورهء 4 : نساء .