مشغولم . عائشه گفت : امر كنيد أبو بكر نماز كند ، حفصه گفت : أمر كنيد عمر نماز كند .
رسول خدا صلّى الله عليه و آله چون ديد اين دو نفر در حالى كه هنوز خودش زنده است اين طور حريصند در اينكه آوازهء پدر خود را بلند كنند و جلال و عظمتش را بنمايانند ، و مفتون و شيفته اين نام و نشان هستند ، فرمود : أُكْفُفْنَ فَإنّكُنّ صُوَيْحِبَاتُ يُوسُفَ ! « دست از اين شخصيّت طلبى برداريد ، شما تحقيقاً مانند زنان فتنهگر زمان يوسف مىباشيد كه هر يك در پنهانى براى يوسف پيغام عمل شنيع و مراوده فرستادند ! »
پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله از ترس آنكه مبادا يكى از آن دو نفر با مردم نماز بخوانند ، خود برخاست كه به مسجد برود . پيامبر آن دو را امر كرده بود كه با اسامه از مدينه خارج گردند ، و خبرى از تخلّف آنها نداشت . أمّا چون از عائشه و حفصه آن گفتارشان را شنيد ، دانست كه آنها از امر وى تخلّف نمودهاند .
پيامبر صلّى الله عليه و آله در رفتن به مسجد مبادرت كرد براى آنكه فتنه را بخواباند و شبهه را زايل نمايد . و چون ايستاد از شدّت ضعف قدرت آن را نداشت كه بر روى زمين قرار گيرد . دستهاى او را علىّ بن أبى طالب عليه السلام و فضل بن عبّاس گرفتند و او بر آنها تكيه داده و در حالى كه از شدّت مرض و ضعف پايهاى مباركش بر زمين كشيده مىشد داخل مسجد شد .
چون داخل مسجد شد ، ديد أبو بكر مبادرت به نماز كرده است و در محراب ايستاده است . حضرت با دست خود اشاره فرمود كه : عقب برو ! ابو بكر عقب رفت ، و رسول خدا جاى او ايستاد و تكبير گفت و همان نمازى را كه ابو بكر خوانده بود از اوّل شروع كرد و اعتنائى بر مقدارى از نماز كه أبو بكر خوانده بود ننمود .
چون رسول خدا به منزل بازگشت أبو بكر و عُمر را با جماعتى كه در مسجد حضور داشتند نزد خود فراخواند ، و سپس فرمود : أ لَمْ آمُرْكُمْ أنْ تُنْفِذُوا جَيْشَ اسَامَةَ ؟ ! « آيا من به شما امر نكردم كه لشكر اسامه را روان سازيد ؟ ! »
گفتند : بَلَى يَا رَسُولَ اللهِ « آرى اى رسول خدا ! »
حضرت فرمود : فَلِمَ تَأخّرْتُمْ عَنْ أمْرِى ؟ ! « پس چرا از اجراء امر من تأخير كرديد ؟ ! »
امام شناسى (فارسى) — صفحة 125
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص١٢٥