در وقتى كه ديدم بر سر حمزه چه آوردهاند ! رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود : راست مىگوئى ! بِئْسَ الْقَوْمُ كَانُوا لِنَبِيّهِمْ « بد قومى براى پيغمبرشان بودهاند . » « 1 »
نكتهء سوم : ابن ابى الحديد از واقدى آورده است كه گويند : آن كس كه پيشانى رسول الله را شكافت ابن شهاب بود ، و آن كس كه باطن دندان رباعى او را شكست و لبان پيامبر را خون آورد عُتْبة بن ابى وقّاص بود ، و آن كس كه دو برآمدگى استخوانهاى گونههاى حضرت را شكست تا حلقههاى كلاهخود در آن فرو رفت ابن قَميئة بود و خون از شكست پيشانى حضرت به طورى جارى شد كه محاسنش را آغشته كرد . و سالم غلام ابو حذيفه خون را از چهرهء او مىشست و رسول خدا مىفرمود : كَيْفَ يُفْلِحُ قَوْمٌ فَعَلُوا هَذَا بِنَبِيّهِمْ وَ هُوَ يَدْعُوهُمْ إلَى اللهِ تَعَالَى ؟ « چگونه ممكن است سعادتمند شوند قومى كه اينگونه با پيمبرشان عمل مىكنند در حالى كه او آنها را به خدا مىخواند ؟ ! »
اين آيه نازل شد :
لَيْسَ لَكَ مِنَ الْأَمْرِ شَيْءٌ أَوْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ أَوْ يُعَذِّبَهُمْ فَإِنَّهُمْ ظالِمُونَ
« 2 » ، « 3 » « تو به هيچ وجه صاحب اختيار نيستى ! خداست كه اگر بخواهد از آنان مىگذرد و اگر بخواهد ايشان را عذاب مىكند به سبب آنكه ستمكارند . »
[ در مقام عزت ربوبى ، هيچ چيز مقاومت ندارد ]
در اينجاست كه مقام عزّت و عظمت ذات اقدس احديّت حتّى يك خواهش هم براى پيامبرش باقى نمىگذارد و حكم به عدم رستگارى و فلاح را از او مىگيرد و جدّاً مىگويد : تو بندهء من هستى و حقّ دخالت در امر مرا ندارى ! به چه مناسبت حكم به عدم فلاح ايشان كردى ؟ ! منم كه خداوندم . منم كه داراى عزّت و جلالم . در
هامش
( 1 ) « شرح نهج البلاغة » طبع دار إحياء الكتب العربيّة ، ج 15 ، ص 17 و ص . 18
( 2 ) آيه 128 ، از سورهء 3 : آل عمران .
( 3 ) « شرح نهج البلاغة » ج 15 ، ص 4 ، و نيز ابن هشام در « سيره » ، ج 3 ، ص 597 ، و مير خواند در « روضة الصّفا » طبع سنگى ج 2 ، و طبرى در « تاريخ » طبع دار المعارف مصر ، ج 2 ، ص 515 آورده است . و واقدى در « مغازى » ج 1 ، ص 320 پس از ذكر اين آيه مباركه در تفسير فإنّهم ظالمون گويد : يعنى آن كسانى كه در روز احُد هزيمت نمودند .