مىخواستند از اداء زكات خوددارى كنند ، نصيحت كرد و گفت : ما مسلمانيم و اين دين را پذيرفتهايم و ليكن شما زكات خود را نگهداريد تا به وصىّ او برسانيم .
[ كشتن خالد ، مالك بن نويره را و زناى با همسر او ]
ابو بكر ، خالد بن وليد را به سوى او گسيل داشت و به خالد گفت : مىدانى اخيرا مالك به ما چه گفت ؟ من نگرانم از آنكه او شكافى بر عليه ما براى ما وارد كند كه قابل التيام نباشد . تو او را بكش ! خالد به بطاح آمد و در آنجا كسى را براى معارضه نيافت و لشگريانش به او گفتند : ما ديديم كه : اين قوم ، اذان گفتند و إقامهء نماز نمودند و از جملهء آنها أبو قتادة حارث بن ربعى هم قبيلهء با بنى سلمه در نزد خالد بن وليد شهادت داد كه : من نماز و اذان آنها را ديدم و شنيدم . معذلك خالد گوش نداد . چون شب شد و به آنها امان داد كه چون شما مسلمانيد سلاحهاى خود را برداريد ! چون اسلحه را زمين گذاردند ، مالك بن نويره و چندين تن از بنى ثعلبة بن يربوع را كه از جملهء آنها عاصم و عبيد و عرين و جعفر بودند گردن زد ، و سرهاى آنها را سه پايه براى ديگ ساخته بر روى آنها غذا پخت و در همان شب با زوجهء مالك : امّ تميم دختر منهال كه او را ديده بود و شيفتهء جمال دلآراى او شده بود در آويخت و همبستر شد . گويند كه امّ تميم از زيباترين زنان عصر خود بوده است و مالك به عيالش در وقت كشتنش گفت : تو با ارائهء چهرهء خوب خود موجب قتل من شدى ! ابو قتاده به خالد گفت : تو مسلمان بىگناهى را كشتى و همان شب با عيال او آميزش كردى ، سوگند به خدا كه ما دام العمر در جنگى كه خالد رئيس آن باشد شركت نخواهم كرد . و به سرعت سوار اسب شد و به مدينه آمد و جريان را به ابو بكر گزارش داد ولى ابو بكر اعتنائى به گفتار وى ننمود .
عمر كه از دوستان و هم سوگندان مالك بن نويره در جاهليّت بود به غضب آمد و نزد ابو بكر رفت و اصرار كرد كه بايد مالك را بكشى و رجم ( سنگسار ) كنى زيرا مسلمانان را كشته است و با زن او زنا نموده است .
ابو بكر گفت : هيه يا عمر ، تأوّل و أخطأ ، فارفع لسانك عن خالد « دست از گفتارت