طلحه بر سر او لباس انداختند گفت : اى مردم ، من عريان نيستم تا شما مرا بپوشانيد و سائل نيستم تا بر من تصدّق دهيد ! زبير گفت : آنها قصد خودت را داشتند .
خوله گفت : شوهر من نيست مگر آن كس كه به من خبر دهد كلامى را كه به مادرم در وقت زائيدنش گفتهام . حضرت امير المؤمنين عليه السّلام آمدند و گفتند : اى خوله ، كلام مرا بشنو و جوابت را درياب ! در وقتى كه مادرت به تو آبستن بود و درد زائيدن او را گرفت و امر زائيدن بر او دشوار آمد ندا در داد : بار پروردگارا ، مرا سلامت بدار در زائيدن اين فرزندى كه او را نيز سالم به دنيا مىآورى ! و بنابر اين دعاى نجات تو از سوى مادرت پيشى گرفته است . و چون تو را زائيد تو از محلّ وقوعت او را ندا دادى : لا إله إلّا اللّه ، محمّد رسول اللّه ، چرا دعا براى من نكردى ؟ و به زودى مالك امر من مىشود سيّد و سالارى كه براى من پسرى از او به دنيا خواهد آمد ! مادرت اين گفتارت را در لوحى مسين نوشت و در جائى كه به دنيا آمدى دفن كرد . در آن شبى كه مادرت مىخواست غيبت كند ( روحش جدا شود - خ ل ) بدين لوح وصيّت كرد و چون مىخواستند تو را اسير كنند تو همّى و غمى نداشتى به غير از آنكه اين لوح را برگيرى و برگرفتى و بر بازويت بستى ! اينك بياور آن لوح را كه من صاحب آن هستم ! و من امير المؤمنين مىباشم و من پدر آن پسر مبارك هستم كه نامش محمّد است . تا آخر روايت كه دارد : اين زن نزد أسماء بود تا برادرش آمد فتزوّجها منه و أمهرها أمير المؤمنين عليه السّلام و تزوّجها نكاحا « 1 » « و امير المؤمنين او را از برادرش ازدواج كردند و براى او مهريّه معيّن نمودند و نكاح او از راه تزويج صورت گرفت » .
در اينجا ابن شهرآشوب كه اين خبر و ساير أخبار غيبيّهء امير المؤمنين عليه السّلام
هامش
( 1 ) - « مناقب » طبع سنگى ، ج 1 ، ص 432 .