لا بتفريق آلة ، و الشّاهد لا بمماسّة ، و البائن لا بتراخى مسافة ، و الظّاهر لا برؤية ، و الباطن لا بلطافة . بان من الأشياء بالقهر لها و القدرة عليها ، و بانت الأشياء منه بالخضوع له و الرّجوع إليه .
من وصفه فقد حدّه ، و من حدّه فقد عدّه ، و من عدّه فقد أبطل أزله ، و من قال : كيف ؟ فقد استوصفه ، و من قال : أين ؟ فقد حيّزه . عالم إذ لا معلوم ، و ربّ إذ لا مربوب ، و قادر إذ لا مقدور « 1 » .
« تمام مراتب حمد و سپاس مختصّ خداوند است كه به واسطهء آفرينش مخلوقات خود ، بر وجود خودش رهنمون گرديد . و به حادث بودن آنها بر ازليّت و سرمديّت خود دلالت نمود ( چون حوادث حتما بايد به واجب منتهى شوند ، و الّا مستلزم دور و تسلسل مىشود . و وجوب وجود دليل بر ازليّت و سرمديّت است . و بنابر اين پيدايش حادثات ، دليل بر ازليّت اوست ) . و به شبيه و همانند بودن آنها با همديگر ، بر آنكه خودش شبيه و مثلى ندارد ، دلالت فرمود .
مشاعر و حواس او را در نمىيابند ، و به او نمىرسند ( زيرا لازمهء محسوس بودن ، در جهت و طرف واقع شدن است و خدا در جهت نيست و محيط بر همه جاست ) . بنابر اين ، پردهها و حجابهاى انّيّات موجودات ، از عالم ملك و ملكوت نمىتوانند ساتر وى گردند . و تمام اين مسائل به جهت آن است كه صانع و علّت با مصنوع و معلول فرق دارد ، و تحديد كننده با تحديد شده متفاوت است ، و پرورنده با پرورده شده اختلاف دارد .
و نيز حمد و سپاس خداوند را سزاست كه داراى صفت وحدت است آن هم وحدتى كه عددى نيست ( يعنى در مقابل آن نه تنها در وجود و تحقّق ، بلكه در فرض و تصوّر هم عدد دو محال است . و اين وحدت ، وحدت بالصّرافه است كه هر چه غير از او فرض شود ، به واسطهء عموم و شمول او به او بر مىگردد ) . و نيز داراى صفت خالقيّت است ولى نه با حركت و سختى و تعبى كارى را انجام دهد . و
هامش
( 1 ) - « نهج البلاغه » خطبهء 150 ، از طبع مصر با تعليقهء عبده ، ج 1 ، ص 274 و ص 275 .