و يا در دامنهء كوهى از جمعيّت و مردم منزوى و منقطع شده به طورى كه غير از حسّ خود چيزى را نمىشنود و غير از خودش كسى را نمىبيند . و هيچگاه باور نمىكند كه اين گفتار ، كلام كسى است كه در درياى زخار و در بحر موّاج جنگ فرو مىرود ، شمشير خود را از غلاف بيرون كشيده گردنهاى پهلوانان را از عرض مىپراند و شجاعان روزگار را به زمين مىكوبد ، و به خاك و خون مىكشد . و با آن شمشير كه بر مىگردد ، از آن خون فجّارى كه ريخته روان است و خون دلهاى متعدّيان و متجاوزان از آن مىچكد . و با وجود اين وصف ، او خلاصهء زاهدان و زبدهء تاركان روزگار است كه زهد كسى به گرد او نمىرسد و قدوه و مقتداى أبدال است از أولياء الله . و اين از فضائل عجيب و خصائصى است كه او با آنها جمع بين اضداد نموده و صفات متضادّهء الهيّه را بدين وسيله در نفس شريف خود گرد آورده است » .
سوسى گويد :
1 و فى كفّه سبب الموت الوفىّ فمن * عصاه مدّ له من ذلك السّبب
2 فى فيه سيف حكاه سيف راحته * سيّان ذاك و ذا فى الخطب و الخطب
3 لو قال للحىّ مت لم يحى من رهب * أو قال للميت عش ما مات من رعب
4 أو قال للّيل كن صبحا لكان و لو * للشّمس قال اطلعى باللّيل لم تغب
5 أو مدّ كفّا إلى الدّنيا ليقلبها * هانت عليه بلا كدّ و لا تعب
6 ذاك الإمام الّذى جبريل خادمه * إن ناب خطب نيب عنه و لا ينب
7 و عزريائيل مطواع له فمتى * يقل أمت ذا يمت أو هبه لى يهب
8 رضوان راض به مولى و مالك * مملوك يطيعانه فى كلّ منتدب
1 - « در كف دست او علّت و سبب مرگ جان ستان است ، پس كسى كه مخالفت او كند براى وى از آن سبب به سوى او مىكشاند .
2 - در دهان او شمشيرى است كه شمشير دست او از آن حكايتى دارد . اين دو شمشير با همديگر هيچ تفاوتى ندارند و ازهرجهت يكسانند : آن در خطبهها و خطابهها ، و اين در امور مهم و معارك كارزار و گير و دار رزمها و نبردها .