[ اخبار آن حضرت از واقعهء كربلا ]
و نيز ابن شهرآشوب از امير المؤمنين عليه السّلام آورده است كه مردم كوفه را مخاطب قرار داد و گفت : كيف أنتم إذا نزل بكم ذرّيّة نبيّكم فعمدتم إليه فقتلتموه ؟ قالوا : معاذ الله لئن أتانا الله فى ذلك لنبلونّ عذرا . فقال عليه السّلام :
هم أوردوه فى الغرور و غرّروا * أرادوا نجاة لا نجاة و لا عذر
« 1 » « شما در چه حالى هستيد در آن زمانى كه ذرّيهء پيغمبر شما بر شما فرود آيد و شما اراده نموده و به سوى او عالما عامدا رفته و او را بكشيد ؟ گفتند : ما پناه مىبريم به خدا كه در اين صورت اگر در اين جريان خداوند بر ما ظاهر شود ما عذر پذيرفتهاى براى او داشته باشيم . آنگاه حضرت به اين بيت لب گشود : « ايشان او را وارد در مهلكه نموده و خدعه كردند و او را هلاك نمودند . ايشان قصد خلاصى داشتند و ليكن نه خلاص شدند و نه عذرشان مقبول آمد » .
و ايضا ابن شهرآشوب از « مسند » موصلى ، از عبد الله بن يحيى ، از پدرش ، روايت كرده است كه امير المؤمنين عليه السّلام چون در راه صفّين محاذى نينوا شد ، ندا در داد : اصبر أبا عبد الله بشطّ الفرات . فقلت : و ما ذى ؟ فذكر مصرع الحسين عليه السّلام بالطّفّ « 2 » « اى أبا عبد الله ، در شطّ فرات شكيبائى و صبر پيشه كن . من عرض كردم : اى امير المؤمنين ، داستان را بگو . امير المؤمنين عليه السّلام داستان قتل حسين عليه السّلام را در زمين طفّ بيان كردند » .
و در كتاب « الشافى فى الأنساب » آمده است كه چون امير المؤمنين عليه السّلام اين گفتار را در زمين نينوا گفت ، يكى از اصحابش گفت : خواستم آن محل را نشانه بگذارم . چون در پى چيزى گشتم كه نشانه نهم غير از استخوان شترى چيزى را نيافتم ، پس آن استخوان را در آن موضع پرتاب كردم تا نشانه باشد . و چون حسين عليه السّلام شهيد شد من استخوان را در قتلگاه اصحابش پيدا كردم « 2 » .
هامش
( 1 ) - « مناقب » ج 1 ، ص 427 و « بحار الانوار » طبع كمپانى ، ج 9 ، ص 585 و طبع حروفى ، ج 1 ، ص 314 از « مناقب » .
( 2 ) - « مناقب » طبع سنگى ، ج 1 ، ص 427 و ص 428 و بحار الانوار ج 9 ص 586 .