تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 137

مساهمون:

ص١٣٧
عليه السّلام است و حضرت به او علم منايا و بلايا آموخته بودند . خودش دلى روشن و ضميرى تابناك داشت كه وقايع و حوادث آينده در آن منعكس مىشد . امير المؤمنين عليه السّلام او را بسيار دوست داشتند به طورى كه از أخصّ خواصّ حضرت بود و حجاب و بينونيّت ميان او و حضرت برداشته شده بود . و قبل از واقعهء كربلا در راه محبّت و ولايت سرور آزادگان امير المؤمنين عليه السّلام دست و پايش را بريدند و سپس زنده به دار آويختند .

[ اخبار آن حضرت از كشته شدن جويريه ]

چنان كه مفيد در « ارشاد » در باب معجزات و اخبار به غيب حضرت گويد : و از همين قبيل است آنچه را كه علماء روايت كرده‌اند كه : جويرية بن مسهر در جلوى قصر دارالامارهء كوفه ايستاد و گفت : امير المؤمنين كجاست ؟ گفتند : خواب است . از پشت ديوار بلند قصر فرياد كشيد : أيّها النّائم استيقظ ، فو الّذى نفسى بيده ، لتضربنّ ضربة على رأسك تخضب منها لحيتك ، كما أخبرتنا بذلك من قبل « آى اى مرد خوابيده ، بيدار شو ، سوگند به آن كه جان من در دست اوست آن‌چنان ضربه‌اى بر سرت مىخورد كه از اثر آن ، محاسنت به خون خضاب مىشود ، همانطور كه خودت قبلا به ما خبر داده‌اى » . امير المؤمنين عليه السّلام صدا و فرياد جويريه را از داخل قصر شنيد . او هم از داخل قصر ندا كرد : أقبل يا جويرية حتّى احدّثك بحديثك « اى جويريه داخل شو و بيا نزد من ، تا همانطور كه تو داستان خضاب محاسن مرا از خون سرم گفتى ، من هم براى تو داستان تو را شرح دهم و بگويم » . جويريه داخل آمد . امير المؤمنين عليه السّلام گفت : و أنت و الّذى نفسى بيده لتعتلنّ الى العتلّ الزّنيم و ليقطعنّ يدك و رجلك ثمّ لتصلبنّ تحت جذع كافر « 1 » « و سوگند به آن كه جان من به
هامش
( 1 ) - خصوص اين فقره از حديث را مجلسى در « بحار الانوار » ج 9 ، ص 582 از « خرائج و جرائح » راوندى روايت نموده است . و نيز در « بحار الانوار » ج 9 ، ص 593 و از طبع حروفى ج 41 ، ص 342 و ص 343 از « شرح نهج البلاغهء » ابن ابى الحديد شرح داستان جويريه را بدين گونه آورده است : روايت كرده است ابراهيم بن ميمون ازدى از حبّهء عرنى كه او گفت : جويرية بن
امام شناسى (فارسى) — صفحة 137 | السيد محمد حسين الطهراني