سؤال شد : آيا تو بعد از رسول خدا ، كسى را أعلم از على سراغ دارى گفت : سوگند به خدا سراغ ندارم « 1 » .
و أمَّا سخنان عُمَر بن خَطّاب دربارهء أعلميّت على بسيار است كه خطيب بغدادى در كتاب أربعين خود ذكر كرده است : عُمَر گفت : عِلْم مجموعاً شش دانگ است ؛ و از براى على اختصاصاً پنج دانگ از علم است ؛ و از براى همهء مردم يك دانگ ديگر ؛ و سوگند كه على در آن يك دانگ ديگر با ما مشاركت نمود ، به طورىكه او از ما نيز أعلم بود .
أمير المؤمنين عليه السّلام أعلم أُمَّت ، به علوم ظاهرى و به علوم باطنى بوده است .
عِكرَمَه از ابن عبّاس روايت كرده است كه : عُمَر بن خطّاب به أمير المؤمنين عليه السّلام گفت : اى أبوالحسن تو در حُكم و قضاوت و مسائلى كه از تو سؤال مىشود ؛ در جواب آنها عجله مىكنى !
على دست خود را پيش آورد و گفت : انگشتان اين دست چند عدد است ؟ عمر گفت : پنج عدد !
أمير المؤمنين گفت : اى أبوحَفْص ! چرا در جواب عجله كردى ؟
عمر گفت : براى من مخفى نبود ؛ حضرت گفت : من هم در چيزى كه برايم مخفى نيست سرعت مىنمايم « 2 » .
وَ اسْتَعْجَمَ عَلَيهِ شَىءٌ وَ نَازَعَ عَبْدَ الرَّحْمَنِ فَكتَبَا إلَيهِ أنْ يتَجَشَّمَ بِالْحُضُورِ . فَكتَب إلَيهِمَا : الْعِلْمُ يؤْتَى وَ لَا يأْتِى . فَقَالَ عُمَرُ : شَيمٌ مِنْ بَنى هَاشِمٍ وَ ءَاثَارَهءٌ مِنْ عِلْمٍ يؤْتَى إلَيهِ وَ لَا يأْتى ، فَصارَ إلَيهِ فَوَجَدَهُ مُتَّكئًا عَلَى مِسْحَاهءٍ فَسَألَهُ عَمَّا أرَادَهُ فَأعْطَاهُ الْجَوابَ .
فَقَالَ عُمَرُ : لَقَدْ عَدلَ عَنْك قَوْمُك وَ إنَّك لَاحَقُّ بِهِ فَقَالَ عَلَيهِ السَّلَامُ : إنَّ يوْمَ الْفَصْلِ كان مِيقَاتًا . « 3 » « 4 »
« أمرى براى عُمَر مشكل شده و مبهم مانده بود ، و در آن أمر با عبد الرَحمن بن عوف اختلاف نظر داشت . عمر و عبد الرحمن هر دو به على نامهاى نوشتند و او را به حضور در نزد عمر تكليف كردند . على عليه السّلام در جواب آنها نوشت : بايد در
هامش
( 1 ) - « مناقب » ، ج 1 ، ص
( 2 ) - « مناقب » ، ج 1 ، ص 259 .
( 3 ) - « مناقب » ، ج 1 ، ص 259 .
( 4 ) - آيه 17 از سوره 78 : النّبأ .