در مسألهاى و أمر مهمّى راه حلّ بسته مىشد ، او داراى رأى صائب و نظريهء مشگل گشا بود . »
اشعار غرّاى حكيم سنائى در افضليّت امير المؤمنين عليه السّلام
حكيم سنائى شاعر معروف و متضلّع قرن پنجم و ششم هجرى دربارهء دَرِ مدينهء علم پيامبر ، و لزوم پيروى از اين باب گويد :
شو مدينهء علم را در جوى و پس در وى خرام * تا كى آخر خويشتن چون حلقه بر در داشتن
چون همى دانى كه شهر علم را حَيدر دَر است * خوب نبود جز كه حيدر مير و مهتر داشتن
اين دو بيت او در ضمن قصيدهء چهل و شش بيتى اوست كه همه را در پاسخ سلطان سنجر سلجوقى دربارهء إرشاد و دعوت او به مذهب تشيّع سروده است ؛ و ما در اينجا بعضى از آن قصيده را مىآوريم :
كار عاقل نيست در دل مُهر « 1 » دل برداشتن * جان نگين مُهر مِهر شاخ بى برداشتن
تا دلِ عيسِّى مريم باشد أندر بند تو * كى روا باشد دل اندر سُمِّ هر خر داشتن
يوسف مصرى نشسته با تو أندر انجمن * زشت باشد چشم را در نقش آذر داشتن
أحمد مرسل نشسته كى روا دارد خرد * دل اسير سيرت بوجهل كافر داشتن
بَحر پر كشتى است ليكن جمله در گرداب خوف * بى سفينه نوح نتوان چشم مَعْبَر داشتن
گر نجات دين و دل خواهى همى تا چند ازين * خويشتن چون دايره ، بى پا و بى سر داشتن
من سلامت خانهء نوح نبى بنمايمت * تا توانى خويشتن را ايمن از شرّ داشتن
شو مدينه علم را در جوى و پس در وى خرام * تا كى آخر خويشتن چون حلقه بر در داشتن
چون هميدانى كه شهر علم را حيدر دَرَسْت * خوب نبود جز كه حيدر مير و مهتر داشتن
كِىْ روا باشد به ناموس و حيل در راه دين * ديو را بر مسند قاضى أكبر داشتن
از تو خود چون مىپسندد عقل نابيناى تو * پارگين را قابل تسنيم و كوثر داشتن
مر مرا بارى نكو نايد ز روى اعتقاد * حَقِّ زهرا بردن و دين پيغمبر داشتن
آنكه او را بر سر حيدر همى خوانى أمير * كافرم گر مىتواند كفش قنبر داشتن
تا سليمانوار باشد حَيدر اندر صدرِ مُلك * زشت باشد ديو را بر تارك أفسر داشتن
خِضْر فَرُّخ بى دليلى را ميان بسته چو كلك * جاهلى باشد ستور لنگ رهبر داشتن
گر همى خواهى كه چون مهرت بود مهرت قبول * مهر حيدر بايدت با جان برابر داشتن
هامش
( 1 ) - در نسخهء مطبوعه بدين صورت نوشته شده است : كار عاقل نيست در دل مهر دلبر داشتن ؛ و به نظر حقير در كتابت بدان صورت تصحيح شد