كن ! امّا مرتضى فقط إشاره كرد .
4 - با دو انگشت خود ( يعنى دو تا ) ، پسر خطّاب ، صورت خود را به سائل برگردانده و گفت : دو تا . و آنگاه برگشت ؛
5 - و به آن مرد گفت : آيا تو مىشناسى اين مرد را ؟ ! گفت : نه ! گفت : اين است على صاحب مقام رفيع و پايه بلند . »
اين حديث را سيّد على هَمدانى در كتاب « مَوَدَّة القُرْبى » ذكر كرده است . « 1 » و خوارزمى در « مناقب » آورده است . « 2 »
و علّامهء أمينى در « الغدير » بتمامه و كماله از حَافِظ دَراقُطْنى و از ابنِ عَسَاكِر ، از شيخ گنجى ، در « كفاية الطالب » ص 29 روايت كرده است و گنجى گفته است : اين حديث حَسن و ثابت است ؛ و خطيب الحرمين خوارزمىّ در « مناقب » ص 78 و سيّد على همدانى در « مَوَدَّةُ الْقُرْبَى » از طريق زَمَخْشَرِىّ روايت كردهاند . « 3 »
بايد دانست كه : روايتى را كه ما از ابن شهرآشوب آورديم ، در آن عبارت وَ اللهِ مَا كَلَّمَكَ بود « يعنى آن مرد به پسر خطّاب گفت : اين مرد جواب تو را با سخن نداد ؛ و به اشارهء با دو انگشت اكتفا نمود » ؛ و ليكن در نسخهء خوارزمى عبارت وَ اللهِ مَا أُكَلِّمُكَ آمده است « يعنى سوگند به خدا من با تو هيچ سخن نمىگويم ؛ زيرا كه تو مىگوئى : من أمير مؤمنانم ، آنگاه مسئله خود را از ديگرى مىپرسى ؛ و او هم فقط با إشاره پاسخت را مىدهد » .
حلّ نمودن أمير المؤمنين عليه السّلام عبارات مشكلى را كه حذيفه براى عمر گفته بود
إمام حافِظ گَنْجى شَافعى با سلسلهء سند متّصل خود روايت مىكند ؛ از سعيد بن مسيّب ، از حُذَيفهء يمانى ، كه او با عمر بن خطّاب برخورد كرد ، و عمر گفت : حالت چطور است ؟ گفت چگونه مىخواهى بوده باشم ! أصْبَحْتُ وَ اللهِ
هامش
( 1 ) - « مودّة القربى » ، در ضمن كتاب « ينابيع المودّة » ، طبع اسلامبول سنهء 1301 ، مطبعهء اختر ، ص 254 در ضمن مودّت هفتم .
( 2 ) - « مناقب » ، طبع سنگى ، ص 78 ، و طبع حروفى نجف ، ص 77 ، و ص 78 .
( 3 ) - « الغدير » ، ج 25 ، ص 299 اين حديث را در ضمن ترجمهء حال شاعر غدير : عبدى كوفى ذكر كرده است .