كرد تا از او دربارهء أمرى بپرسد ؛ و آن زن حامله بود . از شدّت هيبتِ عمر آنچه را كه در شكم داشت بينداخت ؛ و طفلِ جنين خود را به صورت بچّه مردهاى ساقط كرد . عمر راجع به اين أمر بزرگان صحابه استفتاء كرد . گفتند : بر عهدهء تو چيزى نيست ! زيرا تو به جهت أدب كردن اين كار را كردى ! على عليه السّلام فرمود : اگر اين قوم به لحاظ رعايت حال تو اين سخن را راندهاند تحقيقاً تو را گول زدهاند ؛ و اگر غايت فكر و منتهاى إدراك آنها به اين حكم رسيده است ؛ اشتباه كرده ، و به خطا رفتهاند . بر عهدهء تُست كه يك بنده آزاد كنى ! عمر و صحابه به گفتار على بازگشت نمودند » .
رجوع عمر به أمير المؤمنين عليه السّلام در عدّه طلاق كنيز
ابن شهرآشوب أيضاً گويد : در كتاب « غَريب الْحَديث » از أبُوعُبَيْد وارد است كه : أبُوصُبْرَه گفت دو مرد به نزد عمر آمدند ؛ و گفتند : نظر تو در عدّهء طلاق كنيز
هامش
- بنابراين آن مقدار از سهام فريضهاى كه موجب عَوْل مىشد ؛ و فرائض را از سهام بيشتر مىنمود ؛ بر تمام ذوى الحقوق بالنّسبه قسمت كرد و از فريضهء همهء آنها كاست . و ليكن سوگند به خدا اگر مقدّم مىداشت آنچه را كه خدا مقدّم داشته است ؛ و مؤخّر مىداشت آنچه را كه خدا مؤخّر داشته است ؛ هيچگاه مقدار فريضه از سهام بيشتر نمىشد . زُفَر بن أوس گفت : كداميك را خدا مقدّم داشته است ؛ و كداميك را مؤخّر ؟ ابن عباس گفت : هر فريضهاى كه خداوند آن را از فريضهء ديگرى پائين نياورده است ، مگر به فريضهاى . اين است آنچه را كه خدا مقدّم داشته است . و أمّا آنچه را كه خدا مؤخّر داشته است ؛ هر فريضه ايست كه چون از محلّش و فرضش نازل شود ؛ ما بقى آن به وارث مىرسد و فريضهء ديگرى معيّن نشده است . و آن است آنچه را كه خدا مؤخّر داشته است . تا آنكه مىگويد : زُفَر بن أوس به ابن عبّاس گفت : ما منعك أن نشير بهذا الرّأى على عمر ، فقال : هِبْتُهُ ! چه موجب شد كه تو اين رأى را به عمر اشاره ننمودى ؟ ! گفت : من از او ترسيدم . زُهرى ، راوى روايت گويد : سوگند به خدا اگر قبل از ابن عباس إمام عدلى نيامده بود كه مبناى او بر وَرَع بود ؛ و بر همان أساس أمر وراثت را بنيان گذارد ؛ و بر همان اساس امر وراثت جريان يافت ؛ دربارهء علم ابن عبّاس ، دو نفر با يكديگر اختلاف نداشتند . » و از طريق عامّه اين حديث را بتمامه و كماله تا پايان آن بيهقى در « سنن » ج 6 ، ص 253 آورده است و نيز حاكم در « مستدرك » ج 4 ، ص 340 ، و ملّا على متّقى در « كنز العمّال » ج 6 ، ص 7 ، و أبوبكر جَصَّاص در « أحكام القرآن » ، ج 2 ، ص 109 آوردهاند .
أقول : و عجيب اينجاست كه طرفداران عمر اين مهابت را از فضائل او مىشمرند . ابن أبى الحديد مىگويد : وَ كان عُمر بن خطّاب صعبًا عظيم الهيبة ، شديد السياسة ، لا يحابى أحداً و لا يراقب شريفا و مشروفًا و كان أكابر الصّحابة يتحامونه ، و يتفادون من لقائه تا آنكه گويد : و قيل لابن عبّاس لمّا أظهر قوله فى العول بعد موت عمر و لم يكن قبل يظهره : هلّا قلت هذا و عمر حىّ ؟ قال : هبته و كان امرءاً مهيباً - انتهى ( ج 1 ، ص 173 و 174 ) .