تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 300

مساهمون:

ص٣٠٠
بيان و حديثى است از نعمت‌هاى خداوندى كه وى را از خواصّ رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلّم قرار مىدهد ؛ و او را از غير او متمايز مىكند ؛ او را به كبر و خودپسندى و فخر ( تيه و زَهْو و فَخْر ) نسبت مىدهند ؛ و قبل از آنها جماعتى از صحابه ، على را بدين نسبت‌ها نسبت مىدادند . به عمر گفته شد : وَلِّ عَلِيّاً أَمْر الْجَيْشِ وَ الْحَرْبِ « على را سرلشگر براى أمر لشگريان و جنگ قرار بده ! » عمر گفت : هُوَ أتْيَهُ مِنْ ذَلِك « على دماغش ، مقامى را بالاتر از اين مىخواهد ، و تكبّرش اقتضاى پذيرش چنين مأموريّتى را به او نمىدهد » . و زيد بن ثابت گفت : مَا رَأَيْنَا أزْهَى مِنْ عَلِىٍّ وَ اسَامَة « ما بالنده‌تر و فخر فروشنده‌تر از على و اسامه نديده‌ايم . » و بنابراين در اينجا چون به تفسير گفتار او رسيديم كه مىگويد : نَحْنُ الشَّعَارُ وَ الْأصْحَابُ وَ الْخَزَنَةُ وَ الْأبْوَابُ ، با بيان اين أحاديث و روايات خواستيم بر بزرگى و عظمت مقام و منزلت او در نزد رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلّم هشدار داده باشيم و متوجّه و متنبّه كنيم كه : كسى كه دربارهء او چنين و چنان گفته شده است ؛ اگر به آسمان هم بالا رود ؛ و در هوا صعود نمايد ؛ و بر فرشتگان و پيامبران از روى فخريّه ، و مباهات ، و بزرگ دانستن مقام خود ببالد ، مورد ملامت قرار نمىگيرد ؛ بلكه سزاوار و لايق چنين فخريّه و افتخارى است . اين از باب فرض بود ؛ چگونه على به خود ببالد و فخريّه كند ؟ او أهل باليدن و فخر كردن نيست . على عليه السّلام هيچ‌وقت در راه تعظّم ، و تكبّر ، و خودپسندى ، و بزرگ منشى ، راه نرفته است . و در اين وادى وارد نشده است ، نه در گفتارش و نه در كردارش . و اخلاق او لطيف‌ترين خُلق بَشرى بوده است ؛ و طبع او كريم‌ترين طبع بشرى بوده است ، و تواضع و فروتنى او از همه شديدتر بوده است ؛ و در برابر إحسان و نيكىها سپاسگزارتر بوده است ؛ و چهرهء او بشّاش‌تر ، و سيما و صورت او بازتر و خندان‌تر ، تا به سرحدّى كه نسبت داد به او كسى كه نسبت داد ، « 1 » كه على أهل مزاح و شوخى
هامش
( 1 ) - مراد عُمَر است كه مىگويد : ما نگذاشتيم كه على خليفه شود ، به جهت آنكه أهل شوخى است ، و ديگر آنكه فرزندان عبد المطلّب را دوست دارد . و ما دربارهء اين نسبت و اين ايراد ، كراراً در اين كتاب ، بالأخص در ج 8 ، در درس 110 تا 115 بحث نموده‌ايم . فضل بن شاذان ، در كتاب « الإيضاح » از ص 162 تا ص 166 روايتى را از زياد بكائى از صالح بن كيسان از ابن عبّاس روايت مىكند او گفت : من با عمر در مدينه گردش مىكرديم ؛ و دست او بر كمر و پهلوى من بود كه ناگهان ناله‌اى كشيد كه نزديك بود جان از قالب او بيرون رود . من گفتم : سبحان الله ! سوگند به خدا كه اين ناله را از تو بيرون نياورد مگر غصّهء شديد ! گفت ، آرى و الله غصّهء شديد ! گفتم : آن غصّه چيست ؟ ؟ گفت : أمر ولايت و حكومت مردم ؛ نمىدانم آن را در چه كسى بگذارم . آنگاه نگاهى به من كرد ، و گفت : چنين مىدانم كه مىخواهى بگوئى : على صاحب اين أمر است ! گفتم : آرى سوگند به خدا ؛ رأى من اين است . گفت به چه دليل ؟ گفتم : لقرابته من رسول الله ، و صهره ، و سابقته ، و علمه ، و بلائه فى الإسلام فقال : انّه لكما تقول و لكنّه رجل فيه دُعابة - الحديث .