علّت كنار زدن ، أمير المؤمنين عليه السّلام را ، جهل به مقام والاى او بود
چه خوب أبوالحسن مُرادى - رحمة الله عليه - در اين باب سروده است :
يا سَائلى عَنْ عَلِىٍّ وَ الْاولَى عَمِلُوا * بِهِ مِنَ السُّوءِ مَا قَالُوا وَ مَا فَعَلُوا
لَمْ يَعْرِفُوهُ فَعَادَوْهُ لِجَهْلِهِمُ * وَ النَّاسُ كُلُّهُمُ أعْدَاءُ مَا جَهِلُوا « 1 »
« اى كسى كه از من دربارهء على پرسش مىكنى ؛ بدان كه آن كسانى كه با او بدى كردند ؛ خودشان نه چيزى گفتند كه قابل شنيدن باشد ، و نه چيزى انجام دادند كه قابل إرائه و توصيف باشد .
على را نشناختند ؛ و به همين جهت با او از سر بُغْض و دشمنى برخاستند ؛ زيرا كه به مقام و منزلت او جاهل بودند ؛ و مردم همگى دشمن آنچيزى مىباشند كه بدان جاهلند . ( علّت عقب زدن على كوتاهى فكرشان و جهلشان بود به سرمايههاى او ) . »
قسمت كردن أمير المؤمنين عليه السّلام ، هفده شتر را به نسبت نصف و ثلث و تسع
از شرح « بَديعيّهء » ابن مُقْرى روايت شده است كه : سه نفر نزد أمير المؤمنين عليه السّلام آمدند ؛ و دربارهء هفده شتر نزاع داشتند . أوّلى مىگفت : نصف اين شتران مال من است . و دوّمى مىگفت : ثلث آنها مال من است . و سوّمى مىگفت : تُسْع ( 9 / 1 ) از آنها مال من است . و چون مىخواستند تقسيم كنند ، سهميّهء هر يك عدد كسرى مىشد ؛ نه عدد صحيح .
و از طرفى هم نمىخواستند مقدارى از سهميهء خود را به ديگرى بذل نمايند ؛ و يا درهم و دينارى صرف نمايند ؛ و عازم بودند كه شترى را نحر كنند ، و خوردهء سهميّهء خود را از آن بردارند .
حضرت گفتند : آيا رضا مىدهيد كه من يك شتر از مال خودم بر شتران شما بيفزايم ؛ آنگاه قسمت كنم ؟ !
گفتند : چگونه رضا ندهيم ؟ ! و بنابراين حضرت ، شتر خود را بر آنها بيفزود ؛ و آنكس كه نصف شتران سهم او بود را فراخواند و گفت : از هفده شتر ، هشت شتر و نيم بهرهء تو بود . اكنون از هجده شتر ، نُه شتر سهم خود را بردار ! و آنكس كه ثلث شتران سهم او بود ، بفرمود : از شش شتر ، يك ثلث شتر كمتر سهم داشتى ؛ اكنون
هامش
( 1 ) - « مناقب » ابن شهرآشوب ، طبع سنگى ، ج 1 ، ص 503