و نيز ابن أبى الحديد « 1 » و سيّد هاشم بحرانى از او « 2 » و بَيْهقى « 3 » اين داستان را روايت كردهاند .
و علّامهء أمينى در « الغدير » علاوه بر مصادر مذكوره ، از ابن جوزى در سيرهء عمر ص 106 ، و از أزْرَقِىّ در « تاريخ مكّه » همچنان كه در « عُمْدَه » ذكر كرده است ، و از قَسْطَلانىّ در « إرشاد السَّارى » ، ج 3 ، ص 195 ، و از « عَيْنِى در « عُمْدَةُ الْقَارى » ج 4 ، ص 606 با دو عبارت ، و از سيوطى در « جامع كبير » همچنان كه در « ترتيب » آن ج 3 ص 35 نقلًا از خُجَنْدى در « فضائل مكّة » ، و از أبوالحسن قطّان در « طُوَالات » . و از ابن جِبّان ، و از أحْمَد زَيْنى دَحْلَان در « فتوحات إسلاميّه » ، ج 2 ، ص 486 ، روايت نموده است . « 4 »
اين روايت را بُخارى با يك سند ، و مُسْلِم با چهار سند روايت كردهاند ؛ ولى از شدّت عناد و لجاج ، ذيل آن را كه راجع به اعتراض أمير المؤمنين عليه السّلام به عمر است و جواب آن حضرت را حذف كردهاند ؛ « 5 »
بخارى و مسلم ، مناقب أمير المؤمنين عليه السّلام را از روايات حذف مىنمايد
و ما در موارد بسيارى در فقه و سيره مىبينيم كه : آنچه را كه راجع به فضيلت و منقبتى از أمير المؤمنين عليه السّلام و يا از أهل بيت باشد ، روايت را تقطيع نموده ؛ آنچه راجع به فقه است آوردهاند ؛ و آنچه إثبات منقبت مىكند حذف كردهاند .
و از اينجا به دست مىآوريم كه : اين دو كتاب بخصوصهما ، مبناى روايات خود را را بر تمويه و دغل كارى و حيل و حذف گذارده ؛ و حقيقت أمر را إرائه نمىدهند ؛ فلهذا در نزد حكّام و أمراى جائر عامّه ، و در نزد عوام كالأنعام آنها مزيّت و رجحانى دارند .
هامش
( 1 ) - « شرح نهج البلاغة » ، طبع افست بيروت ، 4 جلدى ، دار المعرفة دار الكاتب العربى ، دار احياء التّراث العربى ، ج 3 ، ص 122 .
( 2 ) - « غاية المرام » ، قسمت دوّم ، ص 533 ، حديث بيست و سوّم از طريق عامّه .
( 3 ) - بيهقى « السنن الكبرى » ، ج 5 ، ص 74 ، كتاب الحجّ ، باب تقبيل الحجر ، صدر روايت را آورده است .
( 4 ) - « الغدير » ، ج 6 ، ص 103 ، شمارهء 8 .
( 5 ) - « صحيح بخارى » ، طبع بولاق ، ج 2 ، ص 151 ، كتاب الحجّ ، باب تقبيل الحجر ، و « صحيح مسلم » ، طبع دار احياء التّراث العربى ، بيروت ، با تحقيق محمّد فؤاد عبد الباقى ، ج 2 ، ص 925 ، باب 41 از كتاب حجّ ، حديث 248 تا 251 .