و هزار مرتبه عمره ، أنجام داده باشد ؛ و هزار بنده آزاد كرده باشد ؛ و گويا هزار بار در معركهء جهاد در راه خدا با پيغمبر مرسلى ، براى جهاد قيام كرده است - تا آخر حديث .
عجيب اينجاست كه عامّه بر سنّت و عمل عُمَر ، امور خود را پايه گذارى مىكنند ؛ و أفعال او را ، اصول عمليّه براى أفعال خود به شمار مىآورند ؛ گرچه بعد از آن عمل ، رسول خدا او را نهى كرده باشند ؛ و يا أمير المؤمنين عليه السّلام او را بر اشتباه خود واقف ساخته باشند . گويا عامّه سنّت و عمل وى را بر سنّت و عمل رسول خدا مقدّم مىدارند ؛ و اين مصيبتى برزگ است كه با هيچ منطق و برهان ، و با هيچ طرز تفكيرى ، جز جمود و ركود و تعصّب كوركورانه ، و به تعبير قرآن مجيد ، بر حَمِيتِ جاهلى ، جُور و درست در نمىآيد . و اين حقيقت در لابلاى بسيارى از أحكام در فقه عامّه مشهود است .
نهى عمر از گريه بر ميّت
از جمله در مورد گريستن بر ميّت است كه رسول خدا إذن داده ، و گريستن را رحمت شمرده ، و فقطّ شكايت و گلايه از خدا را جايز ندانسته است ؛ ولى عمر از گريه نهى مىكرده ؛ و بر سر زنان و أقرباى ميّت كه در فوت عزيز خود مىگريستهاند ؛ شلّاق مىزده است . و از جمله جواز متعهء زنان ، و متعه در حجّ است .
گفتار عمر به حَجَر الأسود : لا تَضُرُّ و لا تَنْفَع
حاكم در « مُسْتَدرك » با سند متّصل خود أبوهارون عَبْدى ، از أبوسعيد خُدْرى روايت كرده است كه گفت : ما با عمر بن خطّاب ، حجّ به جاى آورديم . چون در طواف داخل شد ؛ رو به حَجَرُ الْاسْوَد نمود ؛ و گفت : إنِّى أعْلَمُ أنَّكَ حَجَرُّ لَا تَضُرُّ وَ لَا تَنْفَعُ ! وَ لَوْ لَا أنِّى رَأيتُ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ قَبَّلَك مَا قَبَّلْتُك ! ثُمَّ قَبَّلَهُ .
« من مىدانم كه تو سنگى هستى كه نه ضررى مىرسانى ؛ و نه منفعتى مىدهى ! و اگر هر آينه من نمىديدم كه رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلّم ترا مىبوسيد ؛ من هم ترا نمىبوسيدم ! و سپس آن را بوسيد » .
فَقَالَ لَهُ عَلِى بْنُ أبيطَالِبٍ : بَلَى يا أمِيرَالْمُؤْمِنِينَ ! إنَّهُ يضُرُّ وَ ينْفَعُ !
« در اين حال على بن أبى طالب به او گفت : آرى ! ضرر مىرساند ؛ و منفعت مىدهد ! »