تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 226

مساهمون:

ص٢٢٦
عبد الرّحمن وارد شد ؛ و آمده بود تا دربارهء حُطَيئهء شاعر شفاعت كند كه عمر از او راضى شود . چون عمر به واسطهء شعرى كه سروده بود ، وى را در حبس أفكنده بود . عمر گفت : در حيطهء كژى است ؛ بگذار در أثر طول مدّت زندان ، من او را راست نمايم ! هر چه عبد الرّحمن إصرار ورزيد ، عمر قبول نكرد ؛ و عبد الرّحمن از نزد او بيرون شد ؛ در اين حال عمر رو به من كرد و گفت : أفِى غَفْلَةٍ أنْتَ إلَى يَوْمِكَ هَذَا عَمَّا كَانَ مِنْ تَقَدُّمِ احَيْمِقِ بَنِى تَيْمٍ وَ ظُلْمِهِ لِى ؟ ! « آيا در غفلت هستى از أوّل أمر تا امروزت كه مىگذرد ؛ از آنچه از بزرگ أحمقِ خاندان بنى تيم صورت گرفته ، از مقدّم شدن او ، و از ظلم و ستمى كه به من نموده است ؟ » من گفتم : اى پدر ! من از تقدّم او و وقايع گذشته و حوادث متقدّمه بى خبرم ! پدرم گفت : چقدر تو سزاوارى كه بدانى ! من گفتم : سوگند به خدا كه أبوبكر در نزد مردم ، از نور چشم‌هايشان محبوب‌تر است ! پدرم گفت : على رغم پدرت ، و خشم و غضبى كه از اين مسئله او دارد ؛ مطلب همين طور است كه مىگوئى ! من گفتم : آيا از كار أبوبكر در موقفى از مواقفى كه مردم مجتمع‌اند ؛ پرده بر نمىدارى ؛ و اين حقايق را برايشان روشن نمىسازى ؟ ! عمر گفت : من چگونه مىتوانم اين كار را بكنم با اينكه تو گفتى : او در نزد مردم از نور ديدگانشان محبوب‌تر است ؟ و در اين صورت اگر بگويم ؛ مردم سر پدرت با قطعهء سنگ بزرگ ، مىشكنند ! ابن عمر مىگويد : سوگند به خدا پدرم ، بلند همّتى نمود ، و جرأت كرد ، و قدم در جسارت نهاد ؛ و هنوز جمعه‌اى نگذشته بود كه در ميان مردم به خطبه برخاست و گفت : أيُّهَا النَّاسُ إنَّ بَيْعَةَ أبى بَكرٍ كانَتْ فَلْتَةً وَقَى اللهُ شَرَّهَا فَمَنْ دَعَاكُمْ إلَى مِثْلِهَا فَاقْتُلُوهُ ! « 1 » « اى مردم ! بيعت با أبوبكر ، بدون بنيان و أساس و بى رويّه
هامش
( 1 ) - « شرح نهج البلاغهء » ، ابن أبى الحديد ، چهار جلدى ؛ از طبع افست ، بيروت ، دار المعرفة دار الكاتب العربى ، در إحياءِ التّراث العربى ، ج 1 ، ص 124 .