عالم بشريّت و سرخيل كاروان إنسانيّت فرو مانده ، به عجز و ناتوانى خود معترف ؛ و عارفان به حقيقت معناى أوصاف او ، متحيّر و سرگردان شده ، در حيرت و بهت به سر مىبرند .
5 - اگر من او را بشر بخوانم ، عقل جلوى مرا مىگيرد ، و منع مىنمايد ؛ و در گفتارم به اينكه او الله است از خدا بيم دارم و در خوف و خشيّت به سر مىبرم . »
نادانى و حماقت أبوبكر به حدّى رسيده است كه عمر از او به احَيْمِقُ بَنى تَيْم ( بزرگ أحمق از طائفهء بنى تيم ) و فرزندش عبد الرحمن را دُؤَيْبَّةُ سُوءٍ ( جنبدهء كوچك زشت كردار ) مىخواند و در عين حال او را از پدرش بهتر مىداند . چنان كه ابن أبى الحديد در « شرح نهج البلاغة » از سيّد مرتضى در « شافى » ، در مقام بيان آنكه عمر به صورت ظاهر راضى به خلافت أبوبكر بود ؛ و در دلش آن را ناخوش داشت ؛ بيان مفصّلى دارد تا آنكه براى اين حقيقت روايتى را به عنوان شاهد مطلب ذكر مىكند ؛ و آن اين است كه :
روايت مىكند هَيثَم بن عَدِى از عبد الله بن عباس هَمْدانى ، از سعيد بن جُبَير كه او گفت : در وقتى از أوقات در نزد عبد الله بن عمر ، نام عمر و أبوبكر را بردند ؛ و مردى كه آنجا بود ، گفت : كَانَا وَ اللهِ شَمْسَى هَذِهِ الْامّةِ وَ نُورَيْهَا « سوگند به خدا كه آن دو نفر ، دو خورشيد اين امَّت ، و دو ماه اين امَّت بودند . »
ابن عمر به آن مرد گفت : از كجا مىدانى ؟ ! آن مرد گفت : آيا اينطور نبود كه با هم يگانه و مؤتلف بوده اند ؟ ! ابن عمر گفت : نه ؛ بلكه مختلف بودهاند ، اگر شما بدانيد ! من شهادت مىدهم كه روزى نزد پدرم بودم ؛ و در آن روز مرا أمر كرده بود كه هيچكس را به او راه ندهم ! عبد الرحمن پسر أبوبكر آمد ، و إجازه خواست كه وارد شود . عمر گفت : دُوَيْبَّةُ سُوءٍ وَ لَهُوَ خَيْرٌ مِنْ أبيهِ « اين مرد ، جنبدهء كوچك زشت كردارى است ؛ و معذلك از پدرش بهتر است . »
اين عبارت پدرم مرا به وحشت انداخت ؛ و گفتم : اى پدر جان ! عبد الرّحمن از پدرش بهتر است ؟ !
عمر گفت : اى بى مادر ! كيست كه از پدرش بهتر نباشد ؟ به عبد الرّحمن إجازه بده ، داخل شود !
امام شناسى (فارسى) — صفحة 225
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص٢٢٥