تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 222

مساهمون:

ص٢٢٢
« سوگند به خدا تو مرد أحمق و نادانى هستى ! من چنين مىدانم ؛ زيرا كه آن را رسول خدا به من ياد داده است ؛ و من هم آن را همان‌طور كه رسول خدا به من ياد داده است به تو ياد دادم ! سوگند به خدا كه أبداً از آنچه به تو ياد داده‌ام - كه طبق تعليم رسول خدا به من بوده است - من چيزى را براى تو بر آن نمىأفزايم . »

اعتراض عالم يهودى به أبوبكر در مكان خدا ؛ و جواب أمير المؤمنين عليه السلام و إسلام يهودى

و شيخ مفيد در « إرشاد » آورده است كه : و در روايت آمده است كه : بعضى از علماى يهود نزد أبوبكر رفتند و به او گفتند : تو خليفهء پيغمبر اين امَّت هستى ؟ ! گفت : آرى ! آن عالم گفت : ما در كتاب تورات اينطور يافته‌ايم كه : جانشينان پيغمبران ، داناترين أفراد امّت‌هاى آنها هستند ! اينك تو مرا از خدا خبردار كن كه در كجاست ؟ آيا در آسمان است و يا در زمين ؟ أبوبكر گفت : خدا در آسمان است بر فراز عرش . عالم يهودى گفت : بنابراين گفتار ، من زمين را از او خالى مىبينم ؛ و نيز بنا بر اين گفتار مىبينم كه در محلّ و مكانى هست ؛ و در محلّ و مكانى دگر نيست ! أبوبكر گفت : اين كلام ، گفتار مردمان زنديق است ؛ از نزد من دور شو ، و گرنه تو را مىكشم ! عالم يهودى با تعجّب تمام ، در حالى كه إسلام را مسخره مىكرد ، بازگشت ؛ و أمير المؤمنين عليه السّلام با وى مواجه شد ، به دو روى آوردند و گفتند : اى مرد يهودّى ! سؤال تو را دانستم و جوابى را كه به تو داده شد نيز دانستم ؛ و ليكن ما مىگوئيم :
هامش
- تحمّلنى أن أحَدّثك فيها بما لم أحدّثك يومئذ ! فقال عمر : لم أرد هذا ، رحمك الله ! « پيغمبر در راه سفرى بودند و در كنار آن حضرت حذيفهء بن يمان بوده است . رسول خدا اين آيه را به حذيفه تبليغ كردند و خذيفه هم به عمر بن خطّاب كه در پشت سرش طىّ طريق مىنمود ، تبليغ كرد . و چون عمر به خلافت رسيد ؛ معناى آن را از حذيفه پرسيد ؛ و اميد داشت كه تفسير اين آيه را كه حذيفه مىداند به او بگويد . حذيفه به او گفت : سوگند به خدا كه تو عاجزى و ناتوانى از اينكه بتوانى مفاد اين آيه را بفهمى ! من اين‌طور مىبينم كه اين حكومت و رياست تو به من تحميل مىكند ، و مرا وا مىدارد كه : براى تو از خود چيزهائى اضافه كنم و به تو بگويم كه در آن روز به تو نگفته‌ام . عمر گفت : خدايت رحمت كند ؛ من چنين قصدى را نداشتم . »