نظر باشد ؛ مسئله لغوى است و آيه قرآن حكمش را صريحاً بيان كرده است .
ابوبكر و عمر تا مردن ؛ معناى كلاله را ندانستند
ملّا على متّقى در « كنز العمّاًل » رواياتى را ذكر مىكند كه : أبوبكر و عُمر معناى كلَاله را نمىدانستند ؛ از جمله بعد از آنكه از شَعْبى نظير صدر همين روايتى را كه از « إرشاد » مفيد آورديم ، و أبوبكر گفت نمىدانم ؛ آورده است ، اين جمله را اضافه دارد كه أبوبكر گفت : أرَاهُ مَا خَلَا الْوَالِدِ وَ الْوَلَد « من رأيم اين است كه كلاله ، غير از پدر و فرزند است . »
و چون عمر به خلافت رسيد گفت : كَلَاله ، غير از خصوص فرزند است ؛ و در عبارتى دارد : مَن لَا وَلَدَ لَه ( كسى كه فرزند ندارد ) و وقتى كه با خنجر أبولؤلؤ مجروح شد ، گفت : من از خدا شرم مىكنم كه در اين مسئله خلاف رأى أبوبكر را بدهم . رأى من همان است كه كَلَاله ، غير از پدر و فرزند است . « 1 »
و همچنين ملّا على متّقى از سعيد بن مُسَيِّب روايت كرده است كه : عُمر از رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلّم از كيفيّت ارث كَلَاله پرسيد . رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلّم گفت : أوَ لَيْسَ قَدْ بَيَّنَ اللهُ ذَلِكَ ؟ « آيا خداوند آن را مگر روشن نساخته است ؟ ! » و پس از آن اين آيه كريمه را قرائت فرمود :
وَ إِنْ كانَ رَجُلٌ يُورَثُ كَلالَةً أَوِ امْرَأَةٌ
تا آخر آيه .
و عمر حالش طورى بود كه نمىفهميد ؛ و به دخترش حَفْصَه گفت : هر وقت ديدى كه رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلّم داراى نشاط است از معناى آن از او بپرس !
و چون حفصه از رسول خدا پرسيد : حضرت گفت : آيا پدرت گفته است كه بپرس ؟ مَا أرَى أبَاك يعْلَمُهَا أبَدًا « من نمىبينم كه پدرت تا أبد اين مسئله را بفهمد . »
هامش
( 1 ) - « كنز العمّال » ، كتاب الفرائض ، طبع حيدرآباد ، سنهء 1346 ، ج 11 ص 75 ، و ص 76 ، حديث 323 . از سعيد بن منصور در « سنن » خود ، و از عبد الرّزّاق در « جامع » ، و از ابن أبى شيبة ، و از دارمى ، و از ابن جرير ، و از ابن منذر ، و از بيهقى در « سنن » خود روايت كرده است . و بيهقى در « سنن » خود صدر اين روايت را كه راجع به أبوبكر است در ج 6 ، ص 223 ، و ذيل آن را كه راجع به عمر است در ص 224 از شعبى روايت نموده است ؛ و صدر آن را نيز دارمى در « سنن » خود ، ج 2 ، ص 365 و ص 366 آورده است .