يزيد ، از أبوالمُعَلِّى ، از حضرت صادق عليه السّلام با همان مضمون و مفادى كه در روايت كُلَينى بود روايت كرده است ؛ و پس از نقل روايت « مناقب » ابن شهرآشوب گفته است : ابن قَيِّم جَوْزِىّ در كتاب « السِّيَاسَةُ الشَّرْعِيَّةُ » اين داستان را ذكر كرده است « 1 » و علّامهء أمينى نيز از ابن قَيِّم جَوْزِى در كتاب « الطُّرُقُ الْحُكْمِيَّة » ص 45 آورده است . « 2 »
قضاوت دربارهء دو نفر كه در نزد زنى
أمانتى گذاشته ؛ و قصد خيانت داشتند .
كلَينَى و شَيخ از حسين بن محمّد ، از أحمد بن على كاتب ، از إبراهيم بن محمّد ثقفى ، از عبد الله بن أبى شَيبة ، از حَرِيز ، از عطآء بن سائب ، از زاذان روايت كردهاند و نيز صَدُوق از روايات إبراهيم بن محمّد ثَقَفَى آوردهاند كه : دو نفر مرد پيش زنى أمانتى گذاردند ؛ و به او گفتند : اين را به هيچ كس مسپار تا ما هر دو به نزد تو بيآئيم . و سپس رفتند و غيبت نمودند ؛ بعد از مدّتى يكى از آن دو نفر پيش زن آمد و گفت : أمانتى را كه به تو دادهايم به من بده ؛ زيرا كه رفيق من مرده است . زن از دادن أمانت امتناع نمود ، تا به جائىكه كار به اختلاف كشيد ، و مشاجره بسيار شد ؛ و سپس أمانت را به آن مرد ردّ كرد .
و سپس ديگرى آمد و گفت : أمانتى را كه به تو دادهايم بياور ! زن گفت : رفيقت آمد و أمانت را گرفت و گفت : تو مردهاى ! منازعه و مرافعه را پيش عمر بردند .
عمر به زن گفت : من چيزى را براى تو نمىبينم مگر آنكه ضامن اين مرد
هامش
( 1 ) - « عجائب أحكام أمير المؤمنين على بن أبى طالب ( ع ) » از ص 57 تا ص 61 .
( 2 ) - « الغدير » ، ج 6 ، ص 104 و ص 105 در ضمن نوادر الأثر فى علم عمر ، شمارهء 11 و در اين روايت است كه : آن زن داستان خود را بدينگونه بيان كرد كه : پدر اين پسر كه ( شوهر من بوده ) است ، از سياهان زنگبار بوده كه برادران من مرا به ازدواج او در آوردند ؛ پس من از او به اين پسر حامله شدم و بعداً آن مرد ( شوهرم ) به جنگ رفت و كشته شد ؛ و من اين پسر به قبيلهء بنى فلان كوچ دادند ؛ و اين پسر در ميان آن قبيله بزرگ شد ؛ و من عار داشتم اين پسر فرزند من باشد .