عمر گفت : اى زن ! اين جوان چه مىگويد ؟ زن گفت : اى أميرمؤمنان ! سوگند به آن خدايى كه در حجاب نور خود را پنهان كرده است ؛ تا چشمى او را نبيند ؛ و سوگند به حقّ محمّد و أولادى را كه محمّد آورده است ؛ من اين پسر را نمىشناسم ؛ و نمىدانم از كدام طائفه است ؛ و او جوانى است كه پدرش را نمىداند كيست ؟ اينك بر پا خاسته ، تا مرا در ميان أقوامم مفتضح و رسوا كند ! و من زنى مىباشم از قريش كه تا به حال ازدواج نكردهام ؛ و من هم بر مُهر و نشان پروردگارم باقى هستم !
عمر به زن گفت : آيا بر اين دعواى خود شاهدى هم دارى ؟ ! گفت : آرى ! اين جماعت !
در اين حال چهل قَسَامَة ( شاهد ) پيش آمدند ؛ و نزد عمر شهادت دادند كه : اين زن از قريش است ؛ و ازدواج نكرده است ؛ و باكره بوده و داراى نشان خدآئى است !
عمر گفت : اين جوان را بگيريد ؛ و به زندان ببريد ! تا ما از أحوال اين گواهان تحقيق به عمل آوريم ؛ اگر آنها عادل شناخته شدند ، من به اين جوان حَدّ خواهم زد - حدّ كسى كه به زنى بهتان زنا مىزند ، و وى را متّهم به فسق و فجور كرده است - جوان را گرفتند و به سوى زندان مىبردند ، كه در بين راه أمير المؤمنين عليه السّلام با آنها برخورد كرد . و جوان فرياد بر آورد يا ابْنَ عَمِّ رَسُولِ اللَه صلّى الله عليه و آله و سلّم من جوانى هستم مظلوم ؛ و كلماتى را كه عمر به او گفته بود ؛ بازگو كرد ؛ و پس از آن گفت : و اين عمر مرا أمر به زندان كرده است !
على عليه السّلام گفت : او را به سوى عمر برگردانيد ! عمر گفت : من أمر كردم او را به زندان ببريد ؛ و اينك شما او را به نزد من آورده ايد ؟ ! گفتند : اى أميرمؤمنان ! على بن أبى طالب عليه السّلام ما را أمر كرده است تا وى را به سوى تو بازگردانيم ؛ و ما از تو شنيدهايم كه مىگفتى : فرمان على عليه السّلام را مخالفت نكنيد !
در همين گفت و شنود بودند كه على عليه السّلام رسيد و گفت : مادر اين نوجوان را حاضر كنيد !
على عليه السّلام گفت : اى جوان ! چه مىگوئى ؟ جوان گفتارش را تكرار نمود !
امام شناسى (فارسى) — صفحة 184
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص١٨٤