على عليه السّلام به عمر گفت : آيا به من إذن مىدهى تا در ميان آنها قضاوت كنم ؟ !
عمر گفت : سُبْحَانَ الله چگونه إذن ندهم در حالىكه از رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلّم شنيدهام كه مىگفت : أعْلَمُكُمْ عَلِىُّ بْنُ أبِيطالب « عالمترين شما على بن أبى طالب است . »
حضرت به زن رو كرد و گفت : إى زن ! آيا شهودى دارى ؟ ! گفت : بلى ؛ و چهل شاهدِ او جلو آمدند ؛ و همان گواهى أوّل خود را در اينجا نيز تكرار نمودند .
در اين حال على عليه السّلام گفت : من در امروز در ميان شما دو نفر حكمى مىكنم كه موجب خشنودى پروردگار باشد بر فراز عرش خود ؛ و اين طريق از حكم را حبيب من رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلّم به من تعليم نموده است .
سپس به زن گفت : آيا در امور خودت صاحب اختيار دارى ؟ ! زن گفت : آرى ! اينان برادران من مىباشند . حضرت به برادرانش گفت : آيا أمر من در خواهر شما ، و در خود شما ، جارى و نافذ است ؟ !
همه گفتند : آرى ! اى پسر عموى رسول خدا ! هر أمرى كه تو دربارهء ما و دربارهء خواهر ما بنمائى نافذ است !
در اين حال على عليه السّلام گفت : من خدا را گواه مىگيرم ؛ و تمام مسلمانانى را كه در اين مجلس حضور دارند گواه مىگيرم كه : من اين زن را به ازدواج و نكاح اين جوان به مهريّهء چهارصد درهم در آوردم ؛ و مهريهء او را نقداً از مال خودم پرداختم ، إى قنبر ، درهمها را بياور !
قنبر ( غلام حضرت ) چهارصد درهم آورد . و حضرت آنها را در دست جوان ريخت و گفت : اينها را در دامن زنت كه براى تو ازدواج كردهام بريز ! برخيز و برو ! و به سوى ما نيا مگر آنكه آثار و علائم زفاف و عروسى در تو ظاهر باشد ؛ يعنى با غسل به نزد ما بيا !
جوان از جا برخاست ؛ و درهمها را در دامان زن ريخت ؛ و لباس روئين زن را به سينه زن جمع كرده ؛ و او را كشيد ؛ و به او گفت : برخيز ! زن فرياد زد ؛ النَّارَ النَّارَ يا بْنَ عَمِّ مُحَمَّدٍ اى پسر عموى محمّد آتش است آتش است ! تو مىخواهى پسر
امام شناسى (فارسى) — صفحة 185
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص١٨٥