من مىخواهم هشام بن حكم را به اعتراف وادارم كه على ظالم بوده است . هارون گفت : اگر چنين بكنى فلانقدر و فلانقدر جايزه دارى ! و أمر كرد تا هشام را إحضار كردند و چون حاضر شد متكلّم به هشام گفت : يا أبا محمّد امّت اسلام جميعاً اتّفاق دارند بر اينكه على با عبّاس دربارهء بُرد و يا ردائ و شمشير و اسب پيغمبر نزاع كردند . هشام گفت : آرى ! متكلّم گفت : كدام يك از آن دو نفر به ديگرى ظلم كرد ؟ هشام از هارون ترسيد ( زيرا عبّاس جدّ هارون است ) و گفت : هيچكدام از آن دو نفر ظالم نبودهاند . متكلّم گفت : آيا معقول است دو نفر دربارهء چيزى دعوا كنند و حق با هر دو باشد ؟ ! هشام گفت : آرى ! آن دو نفر فرشتهاى كه نزد حضرت داود پيغمبر آمدند و دربارهء آن نعجهها نزاع داشتند ؛ هيچكدام از آنها ظالم نبودند و بلكه مقصودشان از اين دعوا آگاه كردن داود بود بر حكمى كه كرده بود ؛ همچنين على و عباس دربارهء ميراث رسول الله در نزد أبوبكر به تخاصم رفتند و محاكمه كردند براى آنكه به او ظلم او را بفهمانند . « 1 »
تحريف و اسقاط علماى عامّه ؛ مناصب على را در روز عشيره
بارى عامّه و متصلّبان آنها در إخفاء حقايق ؛ و إظهار أباطيل ؛ تا توانستهاند اين حديث مبارك را كه نَصِّ صريح بر إمامت و خلافت بلافصل أميرالمؤمنان « عليه السّلام » تقطيع نموده و در كتب خود بعضى از فقرات آنرا آوردهاند ؛ و از ذكر بعضى از فقرات آن إبا كردهاند .
ما در درس پنجم از جلد اوّل « امام شناسى » ذكر كرديم كه حَلَبى در سيرهء خود كه اين حديث را روايت مىكند تا اينجا مىرساند كه : قالَ عَلِى : أنَا يا رَسُولَ اللهِ ؛ وَ أنَا أحْدَثْهُم سِنَّا وَ سَكَتَ القَوْمُ .
و در سؤال پيغمبر ؛ و جواب آن راجع به مقامات أمير المؤمنين چيزى نمىگويد ؛ و كلمهء : عَلَى أن يكُونَ أخِى وَ وَصِيتٍّى وَ خَلِيفَتِى مِن بَعْدِى ؛ و همچنين پاسخ آن حضرت را كه : فَأنتَ اخِى وَ وَصِيتِ وَ خَلِيفَتِى مِن بَعْدِى را حذف كرده است و رسوائى و فضيحت را به آنجا رسانيده كه گفته است : بعضى كلمهء أخِى و وَصِيى ؛ وَ وَارِثِى ؛ وَ وَزيرى وَ خَلِيفَتِى مِن بَعْدِى را اضافه كردهاند . « 2 »
هامش
( 1 ) - « مناقب » ابن شهرآشوب طبع سنگى 7 ج 1 ص 544 .
( 2 ) - « سيرهء حلبيّه » ج 1 ؛ ص 312 .