هَذَا أخِى وَ وَصِيىٍّ وَ خَلِيفَتِى مِن بَعْدِى . « ايناست برادر من ؛ و وصىٍّ من ؛ و جانشين و خليفهء من پس از مرگ من ! »
آنقوم برخاستند ؛ و مسخره مىكردند ؛ و مىخنديدند ؛ و به أبوطالب مىگفتند : أطِعْ ابْنَكَ ! فَقَدْ أمرهُ عَلَيك « 1 » « از پسرت فرمانبردارى كن ! زيرا محمّد او را أمير تو قرار داده است ! »
در اينجا چقدر مناسب است دو حكايت لطيف و شيرين را در اين موضوع بياوريم و آن دو حكايت در « مناقب » ابن شهرآشوب است . او گويد : ابن عبد ربّه در « عقد الفريد » آورده است بلكه عامّه بأجمعهم آوردهاند از أبورافع و غير او كه دربارهء ارث بردن از بُرْد و يا رِدَاى پيغمبر ؛ على با عبّاس نزاع نموده ؛ و او را نزد أبوبكر برد و همچنين دربارهء شمشير و اسب پيغمبر . أبوبكر گفت : أَينَ كُنتَ يا ابْنَ عَبّاسٍ حينَ جَمَعَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى الله عليه و آلِهِ بَنِى عَبْدِ الْمُطَلِّب وَ أنْتَ أَحَدُهُم فَقَالَ : أيكُم يوازِرُنى فَيكُونَ وَصِيى وَ خَليفَتِى فى أهلِى وَ ينْجِزَ مَوْعِدى وَ يقْضِى دَينِى ؟
« كجا بودى تو اى ابن عبّاس در وقتى كه رسول خدا « صلّى الله عليه و آله و سلّم » بنو عبدالمطلّب را جمع كرد و تو يكى از آنها بودى و به شما گفت : كيست از شما كه با من موازرت و معاونت كند و وصىٍّ من و جانشين من در أهل من و وفا كننده به وعدهء من و أدا كنندهء دين من بوده باشد ؟ »
ابن عبّاس گفت : اگر مطلب چنين است فَما أقْعَدَكَ مَجْلِسَكَ هَذَا ؟ تَقَدَّمْتَهُ وَ تَأمرتَ عَلَيهِ ؟
« به چه علّت تو در اينجا نشستهاى ؟ و از او جلو افتادهاى و بر او أمر مىكنى ؟ » أبوبكر گفت : أغَدْراً يا بَنى عبدالمطلّب « شما با اين صحنه سازى خواستهايد مرا در دام بيندازيد و به من عذر نمودهايد . »
و حكايت دوّم آناستكه يك نفر از متكلّمين زمان هارون الرّشيد به هارون گفت :
هامش
( 1 ) - « شرح نهج البلاغه » از طبع چهار جلدى افست بيروت ؛ ج 3 ؛ ص 267 ؛ و از طبع دار إحياء الكتب العربية مصر ج 15 ص 244 و ص 245 ؛ و مختصراً آنرا كه فقط شامل كلام رسول خدا و أميرالمؤمنين « عليهما السّلام » است ؛ شيخ محمّد حسن مظفّر در « دلائل الصِّدق » ج 2 ؛ ص 233 است .