جاى برنخاست ؛ و من برخاستم و سِنِّ من از همه كمتر بود . پيامبر گفت : بنشين . تا سه بار پيامبر دعوت خود را تكرار كرد ؛ و در هر بار من برخاستم ؛ و پيامبر گفت : بنشين . در مرتبه سوّم پيامبر دست خود را بر دست من زد ؛ و در اينحال بهدينجهت من از پسر عموى خودم إرث بردم نه از عموى خودم « 1 »
و ملّاعلى متّقى ؛ از ابن مَرْدَوَيه ؛ دربارهء تفسير آيه انذار ؛ داستان دعوت بنى عبدالمطلّب را روايت مىكند تا آنكه مىگويد : ثُمَّ قَالَ لَهُمْ - وَ مَدَّيدَهُ - مَنْ يبَايعُنِى عَلَى أنْ يكُونَ أخِى ؛ وَ صَاحِبِى ؛ وَ وَليكُمْ مِن بَعْدِى ؟ !
« سپس پيغمبر در حالىكه دست خود را براى پذيرش بيعت دراز كرده بود ؛ گفت : كيست با من بيعت كند ؛ بر آنكه برادر من باشد ؟ و مصاحب و رفيق و جليس من باشد ؟ و ولىّ و صاحب اختيار شما پس از من بوده باشد ؟ » على « عليه السّلام » گويد : من كه در آن روز از همه خُردتر بودم ؛ و شكمم بزرگتر بود ؛ دست خود را دراز كردم و گفتم : أَنَا أُبايعُكَ ! منم كه با تو بيعت كنم !
و رسول خدا بر اين شروط با من بيعت كرد ؛ و آن طعام را در آن روز من فراهم ساختم . « 2 »
در اين حديث گرچه لفظ ( خَليفتى ) نيامده است و ليكن لفظ وَ وَليكُم مِن بَعْدِى وارد است ؛ و بدون شكّ در اينجا مراد از ولايت ؛ منصب إمامت و خلافت است أوّلًا به قرينهء تشكيل آن مجلس ؛ و حضور أعمام و بنى عبدالمطلّب ؛ و آن دعوت پيامبر ؛ زيرا كه غير از اين معنى معنائى ديگر در اينجا مناسبت ندارد ؛ و ثانياً به قرينهء قيد مِن بَعْدِى . زيرا إمامت و خلافت حضرت أميرالمؤمنين « عليه السّلام » پس از رسولِ خداست ؛ و امّا ساير أقسام و معانى ولايت ؛ انحصارى به بعد از رحلت
هامش
( 1 ) - « شرح نهج البلاغه » از طبع افست بيروت ؛ ج 3 ؛ ص 254 و ص 255 . و از طبع دار إحياء الكتب العربية مصر ج 13 ؛ ص 210 تا ص 212 . و « تاريخ طبرى » مطبعهء استقامت ؛ ج 2 ؛ ص 63 و ص 64 . و در « كنز العمال » ج 15 ؛ ص 154 و ص 155 شمارهء 435 آورده است و گفته است كه احمد حنبل ؛ و طبرى در ضياء در « مختاره » آوردهاند .
( 2 ) - « كنز العمّال » طبع دوّم ؛ ج 15 ؛ ص 130 ؛ حديث شمارهء 380 ؛ و در دلائل الصِّدق » ج 2 ؛ ص 234 از « كنز العمّال » از ابن مردويه آورده است .