تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 400

مساهمون:

ص٤٠٠
چون فاطمه اين عمليّات زننده و كوبنده را از عمر ديد ؛ ناله كرد ؛ و فرياد زد ؛ و ولوله انداخت و در پى علىّ از منزل بيرون آمده ؛ و به مسجد رفت ؛ و جمع كثيرى از زنان هاشمى و غير هاشمى با فاطمه به سوى مسجد رفتند . فاطمه آمد تا در حجرهء خود در مسجد ايستاد ؛ و فرياد برآورد : إى أبوبكر چقدر زود ( از روى عصبيّت جاهلى و نخوت نفسانى ) بر أهل بيت رسول خدا تاختيد و يورش برديد ؟ ! سوگند به خدا كه ديگر من با عمر هيچ نمىگويم تا آنكه خدا را ديدار كنم ! » ابن قتيبه دينورى مىگويد : علىّ را از منزل بيرون كشيدند ؛ و به نزد أبو بكر آوردند ؛ و به او گفتند : بيعت كن ! علىّ گفت : اگر بيعت نكنم چه مىكنيد ؟ ! قَالُوا : اذا وَ اللِه الَّذِى لَا إلَهَ إلّا هُوَ نَضْرِبُ عُنُقَكَ ! « گفتند : در اين صورت قسم به خداوندى كه هيچ خدائى غير از او نيست ؛ گردنت را مىزنيم ! » علىّ گفت : إذَا تَقْتُلُونَ عَبْدَ اللِه وَ أخَا رَسُولِهِ ! « در اين صورت شما بندهء خدا و برادر رسول خدا را مىكشيد . » عمر گفت : بندهء خدا بودنت را قبول داريم ؛ و برادر رسول خدا بودنت را نه ! و أبوبكر ساكت بود و هيچ نمىگفت . عُمَر به او گفت : آيا فرمان خود را درباره علىّ صادر نمىكنى ؟ ! أبوبكر گفت : تا وقتى كه فاطمه در كنار اوست ؛ و ياور اوست ؛ من او را بر بيعت اكراه نمىكنم . گذشتند . با عصاى آن‌حضرت در ميان دريا دوازده راه خشكى پيدا شد ؛ و هر كدام از أسباط يعنى فرزندان هر سبط از أسباط دوازده گانه ؛ كه دوازده پسر حضرت يعقوب بودند ؛ از يك راه بخصوص عبور كردند . و بعد از عبور نيز مىترسند كه مبادا فرعونيان بر آنها هجوم كنند ؛ و بعضى در قوهّ خياليّه خود نمىتوانستند غرقه شدن فرعون را با آن جلال و عظمت و ابَّهَت تصوّر كنند كه خداوند به دريا أمر كرد تا جَسَد او را به ساحل اندازد ؛ و موجب ديدار و عبرت همگان گردد . همين كه بنى إسرائيل از دريا

گفتار أمير المؤمنين « عليه السّلام » كه : إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي

مثل هارون فَلَحِقَ عَلىُّ بِقَبْرِ رَسُول اللِه « صلّى الله عليه و آله و سلّم » يِصَيحُ وَ يَبْكِى وَ ينَادِى :
ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِي
« 1 »
هامش
( 1 ) - « . الإمامة و السيّاسة » ج 1 ؛ ص 13 ؛ و ابن أبىالحديد در « شرح نهج البلاغه » ج 11 ؛ ص 111 ( 20 جلدى ) گويد : روى كثير من المحدثين انّه عقيب يوم السقيفة تألّم و تظلّم و استنجد و استصرخ حيث ساموه الحضور و البيعة و انّه قال و هو يشير الى القبر :ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِي. « بسيارى از محدّثين و أهل روايت ؛ روايت كرده‌اند كه على بعد از واقعهء سقيفهء بنى ساعده ؛ چون حضور و بيعت را به او عرضه داشتند ؛ ناله زد ؛ و تظلّم نمود ؛ و يار و ياور مىخواست ؛ و فرياد بر مىآورد . و در حالىكه اشاره به قبر رسول خدا مىنمود چنين گفت : اى فرزند مادرم ( اى برادرم ) اين قوم بر ضعف من غلبه كردند و مرا ناتوان انگاشتند ؛ و نزديك بود كه مرا بكشند ! » و سيد مرتضى علم الهدى در « تلخيص الشافى » ج 3 ؛ ص 79 و ص 80 از طبع نجف در ضمن