اهْلِ بَيْتِ رَسُولِ اللِه ! وَ اللِه لَا اكَلِّمُ عُمَرَ حَتَّى ألْقَى اللَه « 1 »
پس از آنكه علىّ « عليه السلام » و همراهانش در خانهء فَاطِمهء زَهْرآء به عنوان مخالفت با حكومت آنها متحصّن شدند و آنها در خانهء زهراء ريختند ؛ و متحصّنين را به مسجد بردند ؛ و از جمله آنان شمشير زُبَيْر را شكستند ؛ و به سنگ زدند ؛ و او را گرفته و به دست خالد بن وليد و جماعتى كه با آنها آمده بودند ؛ تحويل دادند ؛ اينك به سراغ علىّ آمدند .
« و عُمَر داخل شد و به علىّ بن أبىطالب گفت : بر خيز و بيعت كن ! علىّ خوددارى نموده و استنكاف كرد . عمر دست على را گرفت و گفت : برخيز و بيعت كن ! علىّ از برخاستن امتناع نمود .
عمر و دستيارانش همانطور كه زبير را گرفته بودند ؛ على را گرفته و به شدّت پرت كردند ؛ و خالد بن وليد با عُمَر و جميع همراهانشان با وضع بسيار فجيع و فظيع با شدّت و خشونتى هر چه بيشتر آنها را به مسجد بردند . مردم نيز در تمام راهها و كوچهها جمع شده ؛ و اين منظره را مىنگريستند .
هامش
( 1 ) - « شرح نهج البلاغه » ج 1 ؛ ص 134 و نيز ج 2 ؛ ص 19 . و سيّد مرتضى در « تلخيص الشافى » ج 3 ؛ ص 76 راجع به اينكه أمير المؤمنين « عليه السّلام » با طوع و رغبت بيعت نكردند ؛ بلكه با اكراه و اضطرار بيعت كردند گويند : بلا ذرى از مدائنى از مَسْلَمة بن محارب از سليمان تميمى از أبوعون روايت كرده است كه : أبوبكر به دنبال على فرستاد و از او بيعت خواست ؛ و على بيعت نكرد - و با عمر شعلهاى از آتش بود - فاطمه « عليها السّلام » عمر را در خانهء خود ديد و گفت : يابن الخطّاب ؛ أ تراك محرقاً على بابى ؟ قال نعم ؛ و ذلك أقوى فيما جاء به أبوك . و جاء على « عليه السّلام » فبايع . « اى پسر خطّاب ! آيا مىخواهى درِ خانهء مرا به روى من آتش بزنى ؟ عمر گفت : آرى ! و اين أمر آتش زدن در آنچه پدر تو آورده است ؛ استوارتر است » . و اين خبر را راويان شيعه با طرق بسيارى روايت كردهاند ؛ و ليكن با اين طريقى كه ما آنرا آورديم ؛ شيوخ محدّثين از عامّه آنرا روايت كردهاند . عامّه عادتشان آناست كه در آنچه روايت مىكنند ؛ مقدار مقارن با سلامت را ذكر مىكنند ؛ و از بقيّهء آن خوددارى مىكنند ؛ و چه بسا متوجّه مىشوند به بعضى از آنچه را كه بر عليه خلفا روايت مىكنند ؛ و در روايات خود از روايت آن قسمت دست مىكشند . و كدام اختيار است براى آن كس كه درِ خانهاش را به رويش آتش بزنند ؛ تا بيعت كنند ؟ و إبراهيم بن سعيد ثقفى روايت كرده است از أحمد بن عَمْروِ بَجَلى از أحمد بن حبيب عامرى از حمران بن أعين از أبوعبد الله جعفر بن محمّد كه گفت : و الله ما بايع على حتّى رأى الدُّخان قد دخل بيته . « سوگند به خدا كه على بيعت نكرد مگر آن زمان كه ديد دود آتش داخل خانهء او شده است . » گذشتند . با عصاى آنحضرت در ميان دريا دوازده راه خشكى پيدا شد ؛ و هر كدام از أسباط يعنى فرزندان هر سبط از أسباط دوازده گانه ؛ كه دوازده پسر حضرت يعقوب بودند ؛ از يك راه بخصوص عبور كردند . و بعد از عبور نيز مىترسند كه مبادا فرعونيان بر آنها هجوم كنند ؛ و بعضى در قوهّ خياليّه خود نمىتوانستند غرقه شدن فرعون را با آن جلال و عظمت و ابَّهَت تصوّر كنند كه خداوند به دريا أمر كرد تا جَسَد او را به ساحل اندازد ؛ و موجب ديدار و عبرت همگان گردد .
همين كه بنى إسرائيل از دريا