مُوسَى « تو متّصل هستى و جاى گرفتهاى نسبت به من ، در جايگاه هارون نسبت به موسى . » و در اين عبارت تشبيهى است ، و وجه شباهت مبهم است كه آن ابهام را إلَّا أنَّهُ لَا نَبِىَّ بَعْدِى مُبَيّن مىكند . و از اينجا دانسته مىشود كه : اتّصال مذكور بين رسول الله و بين أميرالمؤمنين از جهت نبوّت نيست ؛ بلكه از جهت مادون نبوّت است كه همان مقام خلافت است . « 1 » و « 2 »
غرض از بيان اين روايت ، علاوه بر فوائدى كه در برداشت ؛ آن بود كه حتّى ابن تَيمية حَرَّانى ناصبىّ و دشمن آل رسول ، در خلافت أمير المؤمنين « عليه السّلام » بر شهر مدينه در غيبت رسول الله أبداً خردهاى نگرفته است ؛ و روايت مُسْنَدى را كه أحمد بن حَنْبل : إمام و رئيس مذهب او در مسند خود با شمار يكايك روات مُعَنْعَناً آورده است ؛ چون علّامهء - حلّى رضوان الله - « عليه در « مِنْهاج الكَرَامة » با حذف اسناد ذكر كرده است ؛ روايت را مرسل پنداشته ؛ و ايراد را بر إرسال روايت متوجّه ساخته است ؛ و دچار اين خَبْط و غَلَط عظيم شده است ؛ و در معناى لَا ينْبَغِى أنْ أذْهَبَ إلَّا وَ أنْتَ خَلِيفَتِى مانده است ؛ كه اينهم ناشى از عدم خبرويّت او به تاريخ و وضع منافقين است ؛ كه ما شرح حالات آنها را مفصّلًا در اين كتاب ذكر كرديم .
نكتهء مُهمّى كه وارد در ذيل روايت است ؛ و ما در شمارش منقبت دَهُم به شمار آورديم - ولى ظاهراً علّامهء حلّى در « منهاج » آنرا نياورده ؛ و روايت را تا آنجا كه رسيده است ، تقطيع نموده ؛ و همچنين علّامهء أمينى در « الغدير » به پيروى از علّامه روايت مُسْنَد أحمد حَنْبَل را تا همانجا آورده است « 3 » - آناستكه : ابن عبّاس به پيرو
هامش
( 1 ) - « شرح مواهب » علّامهء زرقانى ج 3 ، ص 70 .
( 2 ) - « الغدير » ج 3 ، ص 197 تا ص 202 .
( 3 ) - و ظاهراً علّامه حلّى سبق إسلام على « عليه السّلام » را بعد از خديجه كه مادر ضمن شمارهء سوّم ذكر كرديم ، او شمارهء مستقلّى دانسته است ؛ و در اينصورت ديگر مربوط به آن مناقب نمىشود و مطلب مستقلّى مىگردد كه در مثالب عمر و أمثاله ذكر شده است ؛ و به همين جهتى كه ما ذكر كرديم كه ذيل روايت منقبت دهم است بعضى از روات حديث سبق اسلام على را منقبت جداگانهاى شمردهاند و در روايت خود مناقب را بضعة عشر يعنى از ده منقبت بالاتر روايت نمودهاند . و الله العالم .
و علّامه آية الله سيّد شرف الدّين عاملى ( ره ) در كتاب « المراجعات » مراجعه 26 ، از طبع اوّل ص 116 و 117 آوردهاند : » اين حديث را أحمد و نسائى و حاكم و ذهبى و غيرِهِم من أصحاب « السُّنَن » با طرقى كه اجماع بر صحّت آنها هست روايت كردهاند . و بعد از نقل حديث در پايان آن گفتهاند : حاكم گويد : اين حديث صحيح الإسناد است ، و شيخين آنرا به اين سياق روايت نكردهاند . من مىگويم : ذهبى در تلخيص خود آنرا آورده است و گفته است : اين حديث صحيح است . أمّا ايشان ( صاحب « المراجعات » ) هم مانند علّامه حلّى و صاحب « الغدير » ، تتمّه آنرا كه شامل اعْمَلُوا مَا شِئْتُمْ است ذكر نكردهاند .