نمىكند ، ذكر كرده است .
و از آنچه گفتيم به طور خلاصه و جوهره به دست مىآيد كه : اين روايات و آنچه مشابه آنهاست ؛ مجعول و ساختگى است و واجب است همهء آنها را طرح نمود . « 1 »
و پس از اين گفتهاند : در آن رواياتى كه عدم استغفار را در سورهء منافقون نياورده است ؛ بلكه فقط عدم استغفار را در سورهء توبه آورده است همچون روايت وارده از « الدُّرُّ المنثور » كه بعد از جريان قضيّه ، رسول خدا به عمر مىگويند : أخِّرْ عَنِّى يا عُمَرُ إنَّى قَدْ خُيرْتُ ؛ قَد قِيلَ لِى :
اسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لا تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِينَ مَرَّةً
، فَلَوْ أعْلَمُ أنّى زِدْتُ عَلَى السَّبْعِين غُفِرَ لَهُ زِدْتُ عَلَيهَا ؛ اين فقرهء أخيره كه : « اگر مىدانستم كه زيادتر از هفتاد بار هم استغفار مىكردم براى عبد الله بن ابَى ؛ آمرزيده مىشد ؛ من زياد مىكردم » صريح است بر آنكه آن حضرت مأيوس بودهاند از شمول مغفرت براى او ؛ و اين شاهد است بر آنكه گفتار آن حضرت كه فرمود : « من مخيّر شدهام ؛ و به من گفته شده است : استغفار بكنى و يا نكنى ، اگر هفتاد مرتبه هم استغفار كنى » دلالت دارد بر اينكه : خداوند او را در استغفار مردّد گذارده است ؛ و از استغفار نهى ننموده است ؛ نه اينكه خدا او را مخيّر كرده است در استغفار و عدم آن به نحو تخيير حقيقى تا نتيجهاش تأثير استغفار در حصول مغفرت و يا اميد به آن بوده باشد .
و از همين جا به دست مىآيد كه : استغفار آن حضرت براى عبد الله بن ابَىّ و نماز بر او و قيام بر قبر او ؛ در صورتى كه بعضى از اين امور ، ثابت شده باشد ؛ هيچ يك از آنها براى طلب مغفرت و دعاى جدّى نيست همچنان كه در روايت على بن إبراهيم قمّى آمده است . « 2 »
و دوّم در ذيل كريمهء :
وَ لا تُصَلِّ عَلى أَحَدٍ مِنْهُمْ ماتَ أَبَداً وَ لا تَقُمْ عَلى قَبْرِهِ
هامش
( 1 ) - الميزان » ج 9 ، ص 371 و ص 372 .
( 2 ) - « الميزان » ج 9 ، ص 372 و ص 373 و ما روايت وارده در « تفسير على بن ابراهيم قمى » را در ص 327 از همين جلد كتاب « امام شناسى » از « تفسير قمى » و « تفسير صافى » و « تفسير الميزان » آورديم .