تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 30

مساهمون:

ص٣٠
و موقف خداوندى ؛ نزديكترين از أقوام و عشيره خود را بيم بده ! و طائفهء و جمعيّت با إخلاص خود را بترسان » ! و شما طائفهء مخلص و عشيرهء نزديكترين من هستيد ! و خداوند هيچ پيغمبرى را برنينگيخته است ؛ مگر آنكه از أهل او براى او برادرى و وارثى و وزيرى ؛ و وصيّى معيّن نموده است . فَأيُّكُمْ يَقُوُم يُبَايعنَى أنَّه أخى وَ وَزيرى ؛ وَ وَارِثى دُونَ أهْلى ؛ وَ وَصيِّى وَ خَليِفَتَى فِى أهْلِى ؛ وَ يَكُونَ مِنىّ بِمَنْزَلة هارونَ مِنْ مُوسَى ؛ غَيْرَ أنَّهُ لَا نَبىُّ بَعْدِى « 1 » ! ؟ « كدام يك از شما بر مىخيزد ؛ كه با من بيعت كند ؛ كه برادر من ؛ و وزير من ؛ و وارث من غير از ساير أهل من ؛ و وصىّ من ؛ و جانشين من در ميان أهل من بوده باشد ؛ و منزله او نسبت به من مثل منزله موسى نسبت به هارون باشد ؛ با اين تفاوت كه پس از من پيغمبرى نخواهد آمد ؟ ! » تمام آن حضّار سخن را بريدند ؛ و از پاسخ پيغمبر إعراض كردند . پيغمبر فرمود : سوگند به خدا كه قيام كننده به اين دعوت ؛ بايد از ميان شما قيام كند ؛ و گرنه آن قيام كننده ؛ از غير شما انتخاب مىشود ؛ و براى شما جز پشيمانى چيزى نخواهد بود . أبُو رافع مىگويد : عَلىّ أميرالمؤمنين « عليه السلام » برخاست ؛ در حالىكه همگى به او نظر دوخته بودند ؛ و دعوت او را جواب گفت ؛ و با او در آنچه خواسته بود بيعت كرد . پيغمبر فرمود : اى على نزديك من بيا ! على نزديك آمد . پيغمبر فرمود : دهانت را باز كن ! على دهانش را باز كرد . پيغمبر آب دهان خود را در دهان على انداخت ؛ و نيز در پشت سرش : بين دو كتف او ؛ و در سينه او ميان دو پستانش ؛ آب دهان انداخت . أبو لهب به پيغمبر گفت : بد چيزى را به پسر عمويت دادى ! او دعوت تو را جواب گفت ؛ و تو دهان او را و چهره او را از بُزاقِ دهانت پر كردى ! « 2 »
هامش
( 1 ) - علّامه سيّد شرف الدّين عاملى در كتاب « المراجعات » طبع اوّل ، از ص 109 تا ص 112 كه مراجعه 20 مىباشد پس از بحث كافى در سند حديث در پايان گويد : « اينك در نزد تو جزء ششم از كتاب « كنز العمّال » موجود است ؛ تفصيل اين مطلب در آن هست . » و در تعليقه گويد : « رجوع كن به حديث 6008 در ص 392 از آن ، آن‌را منقول از ابن جرير خواهى يافت ؛ و به حديث 6045 در ص 396 ، آن‌را منقول از أحمد در مسندش خواهى يافت و أيضاً از ضياء مقدسى در « المختارة » و از طحاوى و ابن جرير ؛ و ابن جرير آن‌را صحيح شمرده است ؛ و نيز به حديث 6056 در ص 397 ، آن‌را منقول از ابن اسحق و ابن جرير و ابن أبىحاتم و ابن مردويه و أبىنعيم و بيهقى در « شعب الإيمان » و در « دلائل » خواهى يافت ؛ و نيز به حديث 6102 ص 401 ، آن‌را منقول از ابن مردويه خواهى يافت ؛ و به حديث 6155 در ص 408 ، آن‌را منقول از أحمد در مسندش و از ابن جرير و ضياء در « المختارة » خواهى يافت . و كسىكه در كنز العمّال تتبّع كند در جاهاى مختلف ديگرى نيز خواهد يافت . و اگر به ص 255 از ج 3 از « شرح نهج البلاغه » امام معتزلى حديدى يا به أواخر شرح خطبهء قاصعهء آن مراجعه نمائى اين حديث را به‌تمامه با تفصيل آن خواهى يافت . » ( 2 ) اين روايت را تا اينجا در « تاريخ دمشق » جلد أميرالمؤمنين « عليه السّلام » جزء اوئل ص 89 ؛ در شمارهء 141 ذكر كرده است .