ميان مىآوريم مىگوييم : آنان چهارده نفر هستند .
عمّار گفت : پس بنابراين ، اگر تو هم از ايشان مىبودى ؛ پانزده نفر مىشدند ؟ !
آن مرد گفت : آرام باش ! من تو را به خدا قسم مىدهم كه مرا مفتضح و رسوا نكنى !
عمّار گفت : قسم به خدا من نام كسى را نمىبرم ؛ و ليكن من شهادت مىدهم كه آن پانزده مرد ، دوازده نفر از آنها حَرْبٌ لِلّه وَ لرَسُولِهِ
فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يَوْمَ يَقُومُ الْأَشْهادُ يَوْمَ لا يَنْفَعُ الظَّالِمِينَ مَعْذِرَتُهُمْ وَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدَّارِ
. « 1 » « دشمن سرسخت خدا و رسول او هستند ؛ چه در دنيا و چه در روزى كه شهادت دهندگان بر مىخيزند ، براى أداءِ شهادت : روزىكه پوزش خواهى و معذرت طلبى ستمگران فائدهاى به آنها نمىبخشد ؛ و براى آنهاست ، و نفرين و دورباش خداوندى و از براى آنهاست بدى آن خانهء عاقبت . »
و از زُهْرىّ روايت است كه چون رسول خدا « صلّى الله عليه و آله و سلّم » از مركب خود پياده شدند ؛ در حالى كه شتر آن حضرت خوابيده بود ؛ وحى بر آن حضرت نازل شد . فلهذا آن شتر از جاى خود برخاست و راه مىرفت و زمام آن روى زمين كشيده مىشد . حذيفه برخورد كرد با آن شتر ؛ و زِمامش را گرفت و چون ديد كه رسول خدا روى زمين نشستهاند ؛ آن شتر را آورد ؛ و خوابانيد ؛ و پهلوى آن نشست ؛ تا هنگامى كه رسول خدا برخاستند ؛ و به نزد شتر آمدند و گفتند : اين مرد كيست ؟ من گفتم : اى رسول خدا ، من حُذَيفه هستم !
رسول اكرم « صلّى الله عليه و آله و سلّم » فرمودند : اى حُذَيفه ! من مطلبى را سِرّاً به تو مىگويم ؛ و تو آن را إفشا مكن ! من نهى شدهام كه بر فلانكس و فلانكس :
هامش
( 1 ) - نيمى از آيه 51 ، و آيه 52 از سورهء 40 : و تمام آيه أوّل اينطور است :إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يَوْمَ يَقُومُ الْأَشْهادُ. و اين روايت را واقدى در « مغازى » ج 3 ، ص 1044 و ص 1045 ذكر كرده است .