چون شب به پايان رسيد ؛ صبحگاهان اسَيدُ بْنُ حُضَير « 1 » گفت : يا رَسُول الله ! چه باعث شد كه شما ديشب از پيمودن راه در وادى اجتناب كردى ؟ ! حقّاً راه رفتن در وادى از عَقَبه آسانتر است !
رسول خدا « صلّى الله عليه و آله و سلّم » به او فرمود : يا أبَا يحْيى ، آيا مىدانى كه ديشب منافقين چه تصميمى داشتند ، و چه نيّت و إرادهاى را دربارهء من نموده بودند ؟ ! آنها با هم قرار داد نمودند كه : دنبال من از عقبه بالا آيند ؛ و چون شب تيرگى خود
هامش
( 1 ) - در « اسدالغابة » ج 1 ، ص 92 و ص 93 آورده است كه : اسَيدُ بْنُ حُضَير از أنصار و از طائفهء أوْس بوده است ؛ و كنيهء او أبويحيى بوده است ؛ و پدرش حُضَير يكّه تاز از اسب سواران أوْس در جنگهائى كه با طائفهء خَزْرَج داشتند بوده است و قلعهء واقم از آن او بوده است و در واقعهء بُعاث رئيس اوس بوده است ؛ و پيش از سَعد بن مُعاذ به دست مصعب بن عمير در مدينه إسلام آورد . و پيغمبر ميان او و زيد بن حارثه عقد اخوت بستند و از صاحبان عقل و درايت و از كمّلين آنها بود و از بهترين مردم بود كه قرآن را با صداى نيكو تلاوت مىنمود . مى گويد : من شبى سورهء بقره را با آهنگ خوش مىخواندم ؛ اسب من بسته بود ؛ و يحيى پسر من كه پسر بچّهاى بود نزديك من خوابيده بود از صوت من اسب به حركت آمد و مشغول شد به دور زدن . من برخاستم و هيچ همّى نداشتم مگر آنكه يحيى پسرم لگدمال نشود ؛ و پس از آن باز شروع كردم به خواندن قرآن و باز اسب به حركت آمده و من ايستادم و مقصودم حفظ يحيى بود . و باز شروع كردم به خواندن قرآن و اسب به حركت آمد و من ايستادم و مقصودم خيلى يحيى بود . وباز شروع كردم به خواندن قران و اسب به جولان آمد ، من سرم را بلند كردم ديدم چيزى به هيئت سايبانى
و مثل چراغهائى از آسمان به من روى مىآورد . ترسيدم و ديگر ساكت شدم ؛ چون صبح شد بيدرنگ به سوى رسول خدا رفتم و آن حضرت را از اين واقعه خبر دادم ! حضرت فرمود إقرءْ يا أبا يحيى .
عرض كردم : من قرائت كردم و اسب به جولان افتاد و ايستادم و مقصودم حفظ پسرم بود .
حضرت فرمود : إقْرء يا أبا يحيى !
عرض كردم : من قرائت كردم و اسب به حركت آمد و دور مىزد ، من برخاستم و همّى جز حفظ پسر نداشتم .
حضرت فرمود : إقرء يا أبا يحيى
عرض كردم : من قرائت كردم و پس از آن سر خود را بالا كردم ، ديدم : در بالاى سر من مثل هيئت سايبان از چراغهائى است و اين مرا به ترس آورد . حضرت فرمود : آنها ملائكه بودند كه به جهت صوت تو پائين آمدند و اگر تو قرائت مىكردى تا صبح مىشد مردم نيز آن ملائكه را مىديدند . اسَيد بن حُضَير در شهر شعبان سنهء بيستم وفات كرد و در بقيع او را به خاك سپردند .