نيز پر از آرد الك نكرده نمودم به قدرى كه تا به مدينه برسيم ، ما را كفايت كند . مردم دسته دسته آمدند ؛ و به قدر حاجت هر چه خواستند برداشتند و يك نفر نماند مگر آنكه آمد ؛ و توشهء خود را به طور كافى برداشت ؛ و در آخر كار ، سفرهها را بلند كرده و آنچه در آن بود در روى زمين بيابان ريختند ؛ و رسول خدا « صلّى الله عليه و آله و سلّم » در حالى كه ايستاده بود مىگفت :
اشْهَدُ أنْ لَا إلَهَ إلَّا اللهُ ، وَ أنَّى عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ وَ أشْهَدُ أن لَا يقُولُهَا أحَدٌ مِنْ حَقِيقَةِ قَلْبِهِ إلَّا وَقَاهُ اللهُ حَرَّ النَّارِ . « 1 »
« شهادت مىدهم كه معبودى جز الله نيست ؛ و اينكه من بندهء او و فرستادهء او هستم ؛ و شهادت مىدهم كه هر كس آن را از روى اعتقاد صحيح بگويد ؛ خداوند او را از گرماى آتش حفظ مىكند . »
ما در اين روايت با عمر يك بحث كلامى داريم ؛ و آن اين است كه وقتى آن مردم آمدهاند ؛ و از رسول خدا « صلّى الله عليه و آله و سلّم » براى كشتن شترهايشان ، به واسطهءگرسنگى إجازه گرفتهاند ؛ و ايشان هم به او گفتهاند كه : رسول خدا به ما اجازه داده است ؛ در اين صورت به آنها مىگويد ؛ و أمر مىكند كه آنها از كشتن دست بردارند ؛ آيا اين أمر در مقابل أمر رسول خدا نيست ؟ و آيا اين أمر ، ديگر براى أمر رسول خدا ، ارزش و قيمتى باقى مىگذارد ؟ و آيا اين أمر كه ناشى از مصلحت انديشى توست ؛ بر آن مصلحتو واقعيّتى كه رسول خدا بر أساس آن أمر كرده است تفوّق دارد ؟
و ثانياً به نزد رسول خدا در خيمهاش مىآئى و مىگوئى : لَا تَفْعَل ! اين كار را مكن ! و اين كلام هم عنوان أمر و صبغهء آمِريّت دارد ؛ آن هم بعد از أمرى كه از آن حضرت صادر شده و مردم به نحر شترهاى خود اشتغال ورزيدهاند . « 2 »
هامش
( 1 ) - « مغازى » ج 3 ، ص 1036 تا ص 1039 ، و « بحارالأنوار » ج 6 ، ص 629 از « خرائج و جرايح » راوندى .
( 2 ) - عجيب اينجاست كه عامّه ، اين روايت و نظائر آن را از فضائل عمر مىشمرند و مىگويند : چنان رأى و ابَّهت و سَدادى داشته است كه رسول خدا « صلّى الله عليه و آله و سلّم » به گفتار او عمل مىكردهاند ، و اين