تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 277

مساهمون:

ص٢٧٧
شترانى كه أسباب و أثاثيهء آنها را حمل مىكنند ؛ دو تَرْكه سوار شوند ( در روى هر شترى دو نفر يكى در عقب ديگرى ) و اين مردم در سفر مراجعت به سوى خانه و أهلِ خود هستند . » فَقَالَ : يا رَسُولَ اللهِ ! لَا تَفْعَلْ ! فَإنْ يكُنْ لِلنَّاسِ فَصْلٌ مِنْ ظَهْرِهِمْ يكُن خَيراً ؛ فَالظَّهْرُ الْيوْمَ رِقَاقٌ . « عمر گفت : اى رسول خدا ، اين كار را مكن ! اگر اين شترهاى باقيمانده از شترانى كه أسباب و أثقال ايشان را مىبرند ؛ براى آنها باقى بماند بهتر است ؛ زيرا اين شترها در امروز لاغر هستند . « 1 » و ليكن همانطور كه از حُدَيبيّه كه بازمىگشتيم ؛ و ما بىبضاعت و گرسنه شده بوديم ؛ و تو زيادى توشه و غذاى لشگر را دستور دادى كه جمع كنند ؛ و خداوند را خواندى كه بركت دهد ؛ و خدا دعايت را مستجاب كرد ؛ و آن باقيمانده از توشه آن قدر بركت يافت كه همه سير و غنى شدند ؛ اينك نيز همان كار را بكن !

معجزهء رسول خدا در كثرتِ توشه و زاد سپاهيان

منادى رسول خدا در ميان مردم ندا كرد : در نزد هر كس مقدار غذاى باقيمانده از توشهء
هامش
( 1 ) - نظير اين جمله را نيز عمر به رسول خدا گفت در وقتى كه رسول خدا أبوهريره را فرستادند كه به مؤمنين واقعى بشارت بهشت دهد . در « الغدير » ج 6 ، ص 175 و ص 176 از « سيرهء عُمَر » ابن جوزىّ ص 38 ، و « شرح ابن أبىالحديد » ج 3 ، ص 108 و ص 116 ، و « فتح البارى » ج 1 ، ص 184 در ضمن قضيّه‌اى ذكر مىكند كه : رسول خدا گفت : اى أبوهريره ! اين دو لنگه كفش مرا بردار و ببر در پشت اين باغ ؛ و به هر كس كه او را ديدى كه شهادت به لاإله إلّا الله مىدهد و دلش به آن يقين دارد ؛ او را بشارت به بهشت بده ! أبوهريره مىگويد : من از نزد رسول خدا بيرون آمدم و با أوّلين كسى كه برخورد كردم عمر بود . عمر گفت : اين دو لنگهء كفش چيست ؟ گفتم : اينها نعل رسول الله است ؛ آنها را با من فرستاده است و گفته است : مَن لقيتَه يشهد أن لا إله إلّا الله مستيقناً بها قلبُه بِشّره بالجنّة . عمر چنان در سينهء من با مُشت خود كوفت كه با مَقعد به روى زمين افتادم و گفت : به نزد رسول خدا برگرد ! من با گريهء بلند به سوى رسول خدا آمدم . رسول خدا گفت : چه شده است ؟ گفتم : من عمر را ديدم و آنچه را كه تو مرا به آن مأمور نمودى به او خبر دادم ؛ و عمر يك ضربه‌اى به سينهء من زد كه از پشت به روى مقعدم افتادم و گفت : بازگرد به سوى رسول خدا ! رسول خدا از باغ بيرون آمد و به عمر برخورد كرد ؛ و گفت : چرا با أبوهريره چنين عملى كردى ؟ عمر گفت : أنتَ بَعثتَ أباهريرة بَكذا ؟ « تو أبو هريره را بدين پيام فرستادى ؟ » پيامبر گفت : آرى ! عمر گفت : فلا تفعل فَإنَّى أخْشَى أن يتّكل النّاسُ عليها فيتركوا العمل ، خَلهُم يعلمون ! « اين كار را مكن ! زيرا من نمىترسم مردم به اين كلام اعتماد كنند ؛ و از عمل كردن دست بردارند ؛ بگذار مردم عمل كنند ! » رسول خدا گفت : فخلّهم « پس مردم را بگذار » !