تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 268

مساهمون:

ص٢٦٨
حضرت فرمود : او را به حال خود واگذار ، اى عمر ! زيرا او به عنوان هجرت به سوى خدا و رسول خدا از خانه و آشيانهء خود بيرون آمده است ! در اين موقع كه مردم براى تبوك مجهّز شده بودند ؛ و آمادهء خروج بودند ؛ به حضور آن سرور آمده و عرض كرد : إى رسول خدا ! دعا كن خداوند شهادت را به من نصيب كند ! حضرت فرمودند : لِحاءِ « 1 » سَمُرَه‌اى را براى من بياور ! ( پوست درخت سَمُره ) و او براى رسول خدا پوست آن درخت را آورد ؛ و آن را بر بازوى او بستند و عرض كردند : اللَّهُمَّ إنَّى احَرِّمُ دَمَهُ عَلَى الْكُفَّارِ ! ( بار پروردگارا من خود اين مرد را بر كفّار حرام كردم ! ) واو عرض كرد : اى رسول خدا ، من اين مطلب را نخواسته بودم ! رسول خدا گفتند : اى ذُوالْبِجَادَين ! اگر تو براى جنگ فى سبيل الله از خانه ات بيرون روى ؛ و تب تو را بگيرد ؛ و از آن بميرى ؛ تو در راه خدا شهيدى ! و اگر مركبت تو را به زمين زند و بميرى ؛ شهيدى ! ديگر در بندِ آن مباش كه به چگونه مرگ تو فرا مىرسد ! چون به تبوك رسيدند ؛ و چند روزى در آنجا اقامت كردند ؛ عَبْداللهِ ذُوالْبِجَادَين از دنيا رفت . بَلَالُ بْنُ حَارِث مىگويد : در سياهى شبى به حضور رسول الله رسيدم ؛ ديدم رسول خدا با بَلال مُؤذّن آن حضرت كه او شعله‌اى از آتش در دست دارد ؛ كنار قبر ايستاده‌اند ؛ وديدم رسول خدا در قبر رفت و عمر و أبوبكر جنازهء عبد الله را سرازير كرده ؛ به دست پيامبر دادند ؛ و پيامبر مىگفت : اين برادرتان را به من نزديك كنيد ! چون رسول خدا « صلّى الله عليه و آله و سلّم » او را در قبر خوابانيدند ؛ عرض كردند : بار پروردگارا من در اين شب تار كه از اوّل آشنائى تا به حال با او بوده‌ام ، از او راضى هستم ؛ تو هم از او راضى و خشنود باش . !
هامش
( 1 ) - در « صحاح اللغة » ص 2480 آمده است كه : اللِّحَاءُ قِشر الشَّجَر .