از أموال و اثقال به تو دادهام ؛ براى تو نمىگذارم ؛ همه را از تو مىستانم ؛ و حتّى دو لباسى كه در تن دارى بيرون مىكنم .
عبد الله كه در آن زمان نامش عَبْدُالْعُزَّى بود ؛ به عمو گفت : سوگند به خدا من مسلمانم ؛ و از محمّد پيروى مىكنم ؛ و از پرستش سنگ و بت دست شستهام ؛ و اين است أموال من كه در دست من است ؛ بگير آنها را !
عمو آنچه را كه به عبد الله داده بود ؛ از او باز گرفت ؛ و حتّى إزارى را كه بر كمر مىبست ؛ نيز از او باز ستاند .
عبد الله به نزد مادرش آمد و او بِجَادى را كه براى خودش بود به دو نيمه كرد ( بِجَاد كسائى را گويند كه داراى خطوط است ) « 1 » نيمى از آن را به عنوان إزار ( شلوار ) به كمر بست ؛ و نيم ديگر را رِداى خود قرار داده بر دوش گرفت ؛ و از قبيلهء خود به سوى مدينه آمد ؛ و رسول خدا در آن روز وَرقَان ( كوهى است در أطراف مدينه ) بودند .
عبد الله در مسجد به پشت خوابيد تا وقت سحر ؛ و چون رسول خدا نماز صبح را گذاردند - و عادتشان اين بود كه چون از نماز صبح فارغ مىشدند ؛ نگاه جستجويانهاى به مردم مىكردند - در اينحال ديدند : مرد غريبى آمده است .
پرسيدند : تو كه هستى ؟ ! او نَسَب و طائفهء خود را بيان كرد ؛ و اسم خود را گفت كه : عَبْدُالْعُزَّى است . حضرت فرمودند : تو عَبْدُالله ذُوالْبِجَادَين هستى ! و پس از آن گفتند : بيابيا نزديك من ! و رسول خدا او را از ميهمانان خود قرار داده ؛ و به او تعليم قرآن را مىنمودند تا به جائى كه مقدار بسيارى از قرآن را فرا گرفت .
ذُوالْبِجَادَين مردى بود كه صدايش بلند بود ؛ و در مسجد رسول الله مىايستاد ؛ و صداى خود را به خواندن قرآن بلند مىكرد .
عمر گفت : آيا نمىشنوى صداى اين أعرابى را ، اى رسول خدا ؛ كه صدايش را به قرآن بلند مىكند ؛ به طوريكه مردم را از قرائت قرآن در نماز باز مىدارد . ؟ !
هامش
( 1 ) - و ابن هشام در سيرهء خود ج 4 ، ص 172 گويد : البِجادُ : الكِسَآء الغليظ الجافى .