معذّب مىكند ؛ و در روى زمين يك نفر پاسدار حامى و يار و ياور آنها نخواهد بود . »
و مَخْشِىُّ بْنُ حُمَيّر گفت : قسم به خدا كه آنچه مرا نشست داد ؛ و از خيرات زندانى نمود ، اسم من بود و اسم پدرم بود ( زيرا اسم او مَخْشِىّ است يعنى ترسيده شده ؛ و اسم پدرش حُمَير بود يعنى خر كوچك - كرّه الاغ ) .
و تنها كسىكه از مفاد اين آيه ، مورد عفو قرار گرفت همين مَخْشِىّ بود - كه رسول خدا نام او را عبدالرَّحمن و يا عبدالله گذاردند - و اين مرد از رسول خدا تمنّى نمود كه دعا كنند خداوند او را به شهادت بميراند ؛ و از مكان شهادت و قبر او كسى مطّلع نشود ( شهيد گمنام و يا به عبارت بهتر گم گور ) و در روز جنگ يمَامَه شهيد شد ؛ و أثرى از او يافت نشد . « 1 »
گفتهاند كه : رسول خدا « صلّى الله عليه و آله و سلّم » أمر كرده بودند كه هر طائفه و قبيلهاى از أنصار يك لِواء و رايتِ جداگانه داشته باشند . و آن حضرت پرچم بَنى - مَالِكِ بْنِ نَجّار را به عُمارةُ بْنُ حَزْم سپرده بودند . چو زَيْدُ بْنُ ثَابِت به آن حضرت ملحق شد ؛ حضرت پرچم را به او دادند . عُمارَه گفت : اى رسول خدا آيا تو بر من غضب كردهاى ؟ ! قَالَ : لَا وَ اللهِ وَ لَكِنْ قَدِّمُوا الْقُرْآنَ ! وَ كَانَ أكْثَرَ أخْذاً لِلْقُرْآنُ مِنْكَ ! وَ الْقُرْآنُ يقَدَّمُ وَ إنْ كَانَ عَبْداً مُجَدَّعاً . « 2 »
« رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلّم گفتند : سوگند به خدا از اين جهت نبود ؛ و ليكن بايد شما قرآن را مُقدَّم بداريد ؛ و زَيْدُ بْنُ ثَابِت از تو بيشتر قرآن را فرا گرفته است . و فراگيرندهء قرآن مقدّم مىشود گرچه بندهء سياه پوست بينى بريدهاى باشد . »
داستان نفاق زَيد بن لُصَيت و عشق ذُو البِجادَين به رسول الله
در بين راه تبوك ، در يكى از منازل كه شب سپرى شد ؛ صبحگاهان شتر رسول خدا ( نَاقَهء قَصْوآء ) گم شد . أصحاب در پى او در جستجو بودند و عُمَارَةُ بْنُ
هامش
( 1 ) - « مغازى » واقدى ، ج 3 ، ص 1003 تا ص 1005 ، و « أعيان الشيعة » ، طبع رابع ، ج 2 ، ص 199 ، و « سيرهء ابن هشام » ج 4 ، ص 951 و ص 952 .
( 2 ) - « مغازى » ج 3 ، ص 1003 .