تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 257

مساهمون:

ص٢٥٧
هامش
- و پس از آن حضرت ، عمّار رضى الله عنه تكلّم كرد و گفت : اى أبوذرّ ! خدا به وحشت اندازد كسى را كه تو را به وحشت انداخت ! و بترساند آن كس كه تو را ترساند ! سوگند به خداوند كه مردم را از سخن حقّ باز نداشت مگر اعتماد و دلبستگى به دنيا و محبّت دنيا ! آگاه باش كه مردم از جماعت‌ها اطاعت مىكنند ( گرچه بر باطل باشند ) و حكومت براى كسى است كه بر حكومت استيلا يابد ! و اين قوم مردم را به دنياى خودشان مىخوانند ؛ و مردم هم إجابت آنها را مىكنند در وصول به دنيا ؛ و دين خودشان را به آنها بخشيده‌اندخَسِرَ الدُّنْيا وَ الْآخِرَةَ ذلِكَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبِينُ( پس هم در دنيا و هم در آخرت زيانكار شدند ؛ و اين است كه زيان آشكارا . ) و در آخر أبوذرّ سخن گفت ؛ و گفت : عَلَيكُمْ السّلَامُ وَ رَحْمَةُ اللهِ وَ بَرَكَاتُه پدرم و مادرم فداى اين چهره‌هاى درخشان باد ! هر وقت من شما را مىبينم به واسطهء شما ياد رسول الله را مىكنم ! من در مدينه حاجتى ندارم ! آرامشى غير از شما ندارم ! درنگ من در مدينه بر عثمان گران آمد ، همانطور كه درنگ من در شام برمعاويه گران آمد . عثمان قسم ياد كرد كه مرا تبعيد كند به شهرى از شهرها ؛ من از او خواستم كه مرا به كوفه بفرستد ؛ ترسيد كه من در آنجا مردم را بر برادرش [ 1 ] بشورانم ؛ و قسم ياد كرد كه مرا به شهرى بفرستد كه در آنجا يكن فر أنيس نداشته باشم و در آنجا صداى مونسى به گوش من نرسد ؛ و سوگند به خداوند كه من غير از خداى عزّوجّل مصاحبى نمىخواهم ؛ و با وجود داشتن خدا از هيچ چيز وحشت ندارمحَسْبِيَ اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِو صلّى الله على سيّدنا محمّدٍ و آله الطَّيبينَ . خطبهء أمير المؤمنين « عليه السّلام » در « نهج البلاغه » تحت شمارهء 128 همان كلام ايشان است با أبوذر در وقت وداع و ابن أبىالحديد در « شرح نهج » طبع دار الاحياء درج 8 ، ص 252 تا ص 262 آن را و شرح آن را آورده است و گفته است كه اين كلام را أبوبكر أحمد بن عبد العزيز جوهرىّ در كتاب « سَقِيفَه » از عبد الرّزاق از پدرش از عكرمه از ابن عبّاس روايت كرده است كه او گفت : چون أبوذرّ را به رَبَذه اخراج كردند ؛ عثمان أمر كرد تا در ميان مردم ندا كنند كه هيچكس حقّ ندارد با او سخن بگويد و يا او را مشايعت كند وامر كرد كه مردان بن‌حكم اورا اخراج كند . ابوذر را اخراج كردن و همهء مردم از تكلم با او و مشايعت با او پرهيز كردند مگر علىّ بن‌ابيطالب « عليه السّلام » و عقيل و حسن و حسين « عليهما السّلام » و عمّار . آنگاه يكايك يك از سخنانى را كه آنها با أبوذرّ گفتند و أبوذرّ به آنها گفت بيان مىكند به همان عباراتى كه ما از « روضهء كافى » آورديم . و گويد كه : چون حسن « عليه السّلام » مىخواست با أبوذرّ سخن بگويد و وداع كند ؛ مروان گفت : دست بردار اى حسن ! آيا نمىدانى كه أمير المؤمنين ( عثمان ) از تكلّم با اين مرد نهى كرده است و اگر تو نمىدانى ، اينك بدان ! در اين حال علىّ « عليه السّلام » به مروان حمله كرد و با . - [ 1 ] مراد از او وَلِيد بن عَقَبه برادر مادرى عثمان است كه عثمان ولايت كوفه را به او داده بود و زمخشرى و غيره ذكر كرده‌اند كه او در حال مستى نماز صبح را چهار ركعت خواند و گفت : اگر مىخواهيد بيشتر هم بخوانم . ( مرآة العقول ) -