هامش
- همدست و داستان مىنمايند و با صالحين و نيكان از سر جنگ و فتنه بر مى خيزند .
عثمان گفت : يا معشر اصحاب محمد آيا يك تن از شما اين سخن را از رسول خدا است ؟
- مروان در سنهء دوم و يا سوّم از هجرت در مدينه متولّد شد و پيامبر را اصلًا نديد و بعضى گويند : در طائف متولّد شد . و در سبب إخراج حكم را به طائف مورّخين به اختلاف سخن گفتهاند . بعضى گفتهاند : استراق سمع مىكرد ، و سرّ خانه رسول خدا را إصغاء مىكرد و گوش فرا مىداد ، و از در خانهء رسول خدا و بيت او إشراف پيدا مىنمود . و او همان كسى است كه چون رسول خدا ديد كه : از در اطاق رسول خدا إشراف كرده و چشم چرانى مىكند ؛ خواست چشم او را با شانهاى كه در دست داشت بيرون آورد . و بعضى گفتهاند سبب إخراج او اين بود كه تقليد رسول خدا را در كيفيت راه رفتن و بعضى از حركات آن حضرت را مىنمود ؛ و ادا در مىآورد و بازيگرى مىنمود ؛ زيرا رسول خدا در موقع راه رفتن به طرف جلو ميل مىكرد و سينهء آن حضرت جلوتر از قدمهايش بود . روزى رسول خدا او را ديد كه به بازيگرى از او خودش را ميل به جلو مىدهد و مضطربانه و مرتعشانه راه مىرود ؛ فرمود : كُنْ كَذَلِكَ ( همينطور بوده باش ) و حَكَم تا آخرعمر بدنش مرتعش و مضطرب بود . و از همين سبب بود كه عبد الرحمن بن حسّان بن ثابت در هَجْو كردن عبد الرحمن بن حكم گفت :انَّ اللَّعين أبوك فَارْمِ عَظَامَه * إنْ تَرْمِ تَرْمِ مُخَلَّجاً مَجْنونا
يمْسى خَميص البطن من عمل التَّقى * و يظل من عمل الخبيث بطينا« مردى كه مورد لعنت رسول خدا گرفته است پدر تست پس استخوانهاى او را متّهم كن و اگر او را متّهم كنى متّهم كردهاى شخص ديوانهاى را كه بدنش داراى اضطراب و ارتعاش است . او روز را به شب مىآورد در حالى كه از عمل خوب شكمش گرسنه مانده است و از عمل زشت شكم خود را انباشته است . »
و معناى گفتار عبد الرّحمن : إنَّ اللَّعِين أبوكَ روايتى است كه أبو خيثمه از عائشه روايت كرده است كه چون مروان بن حكم عبد الرحمن بن ابى بكر الزام كرد كه بايد يزيد را به ولايت عهدى معاويه بشناسى و بيعت كنى ! و او از بيعت امتناع كرد ؛ و مروان آن جملات را گفت ؛ و اين داستان مشهور است ؛ عائشه به مروان گفت : امَّا انتَ يا مَرْوَانُ فاشْهَدُ انَّ رسول الله صلى الله عليه ( و آله ) و سلّم لَعَنَ ابَاك وَ انْتَ فِى صُلْبِه . امّا تو اى مروان ! پس من شهادت مىدهم كه رسول خدا پدرت را لعنت كرد و تو در صُلب او بودى .
در لعن رسول خدا و اخراج حَكَم را از مدينه احاديث بسيارى وارد شده است كه نيازى به ذكرش نيست ؛ مگر اينكه آن أمر قطعى كه هيچ شكّى در آن نيست آنست كه رسول خدا صلى الله عليه ( و آله ) و سلّم با آن مقام حِلْم و گذشت و بردبارى و چشم پوشى كه از امور ناپسند داشتند ؛ لعنت و حكم اخراج او را از مدينه نكردهاند مگر براى أمر عظيمى كه به جاى آورده بود ؛ و حَكَم پيوسته در إخراج و تبعيد بود تا زمانى كه رسول خدا حيات داشتهاند ؛ چون أبو بكر خلافت را متصدّى شد دربارهء حكم با او سخن گفتند كه او را به مدينه برگرداند ؛ أبو بكر گفت : گرهاى را كه رسول خدا بسته است من بازنمىكنم . و همچنين عمر در زمان خلافتش اينطور گفت ؛ ولى عثمان در زمان خلافتش او را به مدينه بازگرداند و گفت : من با رسول خدا دربارهء بازگشت او به مدينه مذاكره كردهام و او وعدهء بازگشت او را به من داده است .